عیار پایتخت
عیار پایتخت
وقتی به سمت «پایتخت مقاومت» میآمدیم، میان راه مدام در گوش هم نجوا میکردیم: «نمیترسید؟ شهر زیر بمبهای کثیفترین موجودات زمین است…» صادقانه بگویم، فکر میکردیم به محض رسیدن و شنیدن اولین صدای انفجار، قالب تهی میکنیم و با اولین اتوبوس، پشیمان به خانه برمیگردیم. آخر وقتی راه افتادیم، هنوز از آتشبس خبری نبود.
در تهران، محل اسکانمان که تغییر کرد، چمدانها را گذاشتیم و زدیم به دل شب. میدان ونک و مراسمش با آن صفا، کمی آراممان کرد. اما وقت برگشت، درست وسط یک چهارراه، زیر سایهی سنگین یک پل روگذر، زمین دهان باز کرد. صدای «بوم بوم» سهمگینی پیچید که تمام چهارراه را لرزاند. با اینکه آن روز را «آتشبس تحمیلی» نامیده بودند، اما آسمان تهران تا خود بامداد خیال سکوت نداشت. ما بودیم و بیخبری محض؛ نه تلویزیونی و نه مجالی برای گوشیها. فقط گوش خوابانده بودیم به اخبار کانالهای خبری.
اما آن صداها، برخلاف تصورمان، بند دلمان را پاره نکرد. عجیب بود! ما که فکر میکردیم با شنیدن صدای انفجار فرار میکنیم، حالا زیر همان پل ایستاده بودیم و آرزو میکردیم ایران هرگز این آتشبس ذلیلانه را نپذیرد. میخواستیم دشمن آنقدر سیلی بخورد تا پشیمان شود.
زیر آن پل، من، فاطمه، مهرنسا و شاید کوثر، در سکوت به هم نگاه کردیم. در چشمهای هم، نه اثری از پشیمانی بود و نه نشانی از ترس. آن صداهای وحشی، ارادهی ما را برای ماندن و جنگیدن صیقل داده بود. ما نه تنها قالب تهی نکردیم، بلکه آن شب فهمیدیم که چقدر برای ایستادن، مصممتریم.
✍️ زهرا مرادقلی
