غیوران گمنام
غیوران گمنام
نمیدانم چه روزی بود و حتی ساعتش را نیز به خاطر ندارم. راستش را بخواهی، چندان هم اهمیتی ندارد. چرا که اصلِ داستان جای دیگری است. جایی در یکی از همین خیابانهای تهرانِ دوست داشتنیمان.
با آرامش در صفوف ایست بازرسی ماشینی بودم و نوای بزن که خوب میزنی در فضای داخلی ماشین طنین انداز شد. با آقای رسولی همراه شدم و صدایم را رها کردم. بزن که خوب میزنی.
در حال و هوای خود بودم که ناگهان جایی نزدیک خیابان را زدند. صدا و موج انفجار به راحتی حس میشد و گرد و خاک عظیمی در هوا پراکنده شد.
در یک لحظه، فریادهای پراسترس جای خود را به غرش الله اکبر داد.
هرکسی که پیاده بود به سمتی میرفت که احساس امنیت بیشتری کند. در میانِ آدم و ماشینها، جوانانی آماده به خدمت با لباسِ رزم که در ایست و بازرسیها مشغول بودند؛ بدون اینکه بنا به نیروی غریزه، پستهای خود را ترک کنند، با گامهایی بلند و سریع به سمت موانع جادهای برای ایست رفتند. خیابان را از موانع خالی کردند و در کسری از ثانیه به راهنمایانی تبدیل شدند که ماشینها را تک به تک به سوی خانه روانه میکردند.
در تمام لحظات دقت میکردند که استرس اضافهای به هیچکس ندهند و حتی به داد آدمهای ترسیده هم میرسیدند و با شجاعتِ در کلام و طمانینهی در رفتار، آرامش را مهمان قلبشان میکردند.
همه این اتفاقات درحالی رقم میخورد که این ایست بازرسیها و جوانان، همیشه هدفهای روشن و مستقیمی برای دشمن بودهاند. اما آن جوانان، شجاعانه انتخاب کردند که: مرگِ با عزت، به زِ زندگی با ذلت
دوست داشتم از ماشین پیاده شوم، ماسک و کلاه از سر تک تکشان بردارم و پیشانیهای بلندشان را بوسه باران کنم.
انسانهایی که میدانم، بیشترشان در اوج جوانی هستند و زندگی برایشان شیرینتر از همیشه است. ولی قلبی به وسعت جهانِ هستی دارند.
ترجیح میدهند برای سربلندی این وطن و هموطن، از جانِ شیرینِ خود بگذرند.
اندکی بعد دنیا آرام شد و هیاهوها خوابید و تنها صدای ضبط بود که فریاد میزد:
داریم سوی معرکه پرواز میکنیم.
- غریب السلطنه
