قاب دلتنگی
نوبهار که میرسد، دشت دوباره جان میگیرد. شقایقها یکییکی سر از خاک برمیآورند؛ گلهایی که همیشه شکفتنشان در دل خود نشانی از امید دارد و در عین حال داغی پنهان در دل. گویی طبیعت نیز میخواهد بگوید هر رویشی، با رنجی در دل و هر لبخندی، با بغضی نشکفته همراه است.امسال که سفرهی هفتسین را میچینم، دستهایم آرام نیستند؛ اندوهی نرم، مثل سایهای قدیمی، دور و برم میچرخد. هفتسین همیشه برایم آیینی از روشنایی بوده، اما امسال نورش از پشت غبار دلتنگی عبور میکند.
قابی تهی داشتم؛ سالها نگاهش میکردم و نمیدانستم روزی با چه تصویری پر خواهد شد. همیشه حس میکردم سهم این قاب، لحظهای ماندگار است، تصویری که قرار است نه فقط دیده شود، بلکه حس شود و امروز، وقتی در کنار سفره قرارش دادم، فهمیدم جایش از پیش تعیین شده بود؛ قاب تهیام سرانجام پر شد با یاد کسی که برایم معنا و مهر دارد، با حضوری که وجودش را در عمق جان حس میکنم.
سایهتان مستدام رهبر عزیزم
-مریم قپانوری
