قابِ آبی
قابِ آبی
دستی به روی پیراهن آبیرنگ کشیدم. داغی اتو به روی تاروپود لباس مانده بود. رنگ آبی را خیلی دوست داشت. لباس را مرتب کردم و در کمد گذاشتم. همیشه مرتب و خوشعطر بود. دیروز دوستش، لباسهایش را برایمان آورد.
هیچوقت نمیتوانستیم، بینظمی را در محیط اتاقش ببینیم. کنارِ پنجرهی اتاق از گلدانهای کوچک و بزرگ، پُر بود. بعضی از آنها غنچههایشان بازشده بود. روح لطیف و علاقهاش به سرسبزی به چشم میخورد. میز قهوهای رنگ نقلی اتاقش، با یک قاب، آنهم یک لبخندِزیبا مزین شده بود.
درچشمان تصویر قاب، غرق شدم. دلباخته و مرید تصویر بود. قرآن جیبیاش را از سفر آخر مشهد خریده بود. شاید اذن رفتن را در همان سفر گرفت، شبی که آشفته تا سحر در حرم ماند. نگاهی در اتاق چرخاندم و تمام غم عالم به قلبم سرازیر شد. دلتنگی چنگی بی رحمانه به خاطراتم کشید. سجادهاش بوی او را میداد. سجاده را در آغوش کشیدم و بیصدا گریه کردم. تا سرم را بلند کردم، روبهروی تصویر قدیاش، خودم را یافتم. ایستادم و سلام نظامی دادم. اشکهایم را پس زدم و در قاب آبی نگاهش ثابت ماندم.
تقدیم به همهی شهدای ارتش و سلامتی همهی جانبرکفان استوار این دیار، ذکر پر نور صلوات.
-آرزو مانعی