مأمورم
مأمورم
عنوان جالبی داشت؛ اما هر بار خواندنش را عقب انداخته بودم. شاید چون حوصلهام نمیکشید یا با خودم فکر میکردم دیر نمیشود؛ اینقدر آدم توی کلاس بود که نوبت ارائه، حالا حالاها به من نمیرسید؛ اما دکمه پلی را که زدم صدای استاد پیچید توی گوشم. توی رودبایستی باید قبول میکردم. باید مینشستم خط به خطش را میخواندم. آن هم درست در بدترین شرایط. حول و حوش ساعت دو با صدای جنگنده بیدار شده بودم و بعد تا خود صبح اعصابم از شنیدن خبر مذاکره و آتش بس خمیر شده بود. حال و حوصله هیچ کاری نداشتم. نمیدانستم حالا ریویو مقاله را کجای دلم بگذارم. به خاطر مراسم چهلم آقا کلاس را انداخته بودند هشت صبح و من زورم به هیچ جا نمیرسید. کمتر از یک روز وقت داشتم و ذهنی که جمعوجور نمیشد.
تا شب هیچ کار مثبتی نکرده بودم. نه سراغی از کتابها گرفتم. نه فایل پایاننامه را باز کردم. نه حتی دستورویی بر سر مقاله کشیدم.
ساعت از نه شب گذشته بود. ساعت کلاس همچنان همان هشت صبح بود. وقتش بود. باید میرفتم سراغش. غیر از خواندن و فهمیدنش، آسمان ریسمان میبافتم و عیبی هم برایش ردیف میکردم.
ساعت ده و نیم بالاخره زده بودم توی گوش شیطان. گوشی و گروهها و تحلیل نظرات را رها کردم و جدی جدی نشستم پایش.
نویسنده از رابطه امید و ایمان و تمدن شروع کرده بود، تا رسیده بود به شهید صدر و افکار بلندش، از آرمانهای سهگانه گفته بود که پشت بندش امیدها شکل میگرفت؛ از پایینترین سطحش که زندگی معمول و خورد و خوراک ادمها بود تا بزرگترینش که خدا بود؛ وجود نامحدودی که وقتی به آن گره میخوردی هیچ راهی برای ناامیدی باز نمیماند.
نویسنده رج به رج بالا رفته بود. از دورههای هفتگانه تمدنی گفته بود. از عبور عرب جاهلی تا آشنایی مسلمانان با فرهنگ و ادیان مختلف. از ظهور چهرههایی مثل ابوریحان و… تا حمله مغول و نابودی آثار تمدنی، افول جمعیت و دانش و ادب. از مواجهه با تمدن غرب و سرخوردگی مسلمانان تا ظهور جمالالدین اسدآبادی و حضرت امام و فکر بازسازی تمدن. در بین همه این دورهها، با همه فراز و فرودهایش، یک چیز ثابت مانده بود، امید! اکسیری که مس وجود عربها را طلا کرده بود. توانسته بود نخبههایی مثل خواجه نصیر را از زیر پای مغولها بیرون بکشد و تا وزارت در دولتشان بالا ببرد. باعث شده بود سید بن طاووس و کتابهایش غوغا کنند.
حرفهای نویسنده مثل تکههای پازل توی ذهنم چیده میشد کنار هم. تازه داشتم میفهمیدم چرا رهبر شهیدمان در بحبوحه همه مشکلات، هیچ وقت ناامید نمیشد. امید مهمترین رکن تمدنسازی بود.
دیشب وقتی چشمهایم را روی هم میگذاشتم تا خوابم ببرد، فکر نمیکردم مذاکرات به کجا میخواهد برسد. آتش بس تا کی دوام دارد؟ آمریکاییها روی عهد و پیمانشان میمانند یا نه؟ فلان مسئول چه میکند؟ تیتر رسانههای داخلی و خارجی چه میشود؟ ایمان داشتم هر اتفاقی که بیافتد من یک رسالت مهم دارم. مأمورم به خاطر خون رهبر شهیدم. من نباید هرگز ناامید شوم. من باید مثل همه نود میلیون ایرانی گامهایم را کوچک اما استوار برای بازسازی تمدن نوین بردارم.
-فهیمه فقیهی
