ما هستیم
ما هستیم
نمیدانم؛ فقط میخواهم سرم به کاری گرم باشد، تا چند ساعتی ذهنم از فکرِ نبود رهبری، از بچههای میناب، و از هزار اتفاقی که برای ایران عزیزم افتاده، فاصله بگیرد.
فرش را آوردم و شروع کردم به شستن. دستهایم در آب بود، اما ذهنم جای دیگری میدوید. مدام دلشوره داشتم؛ نکند هر لحظه مجبور شویم خانه را ترک کنیم و به شهرستان برویم. آن وقت با این خانهای که به هم ریختهام چه کنم؟ با این فرشی که هنوز خیس است و بین بند و دیوار جان میدهد تا خشک شود چه کنم؟
بعد دوباره دلم را آرام میکردم و زیر لب میگفتم:"خدا بزرگ است چند روز دیگر، دشمن را با خاک یکسان میکنیم.”
با خودم فکر میکردم:"نگاه کن برعکس آن جنگ دوازدهروزه که همه رفته بودند و فقط تو در آپارتمان مانده بودی، حالا کسی از شهر نرفته است. شهر آرام است؛ مردم زندگیشان را میکنند. حتی سوسن و شیرینخانم هر روز راه مسجد محل را در پیش میگیرند تا در جزءخوانی قرآن کنار هم بنشینند.”
روزها شهر آرام است و صدایی نمیآید. اما شبها… شبها قصه دیگری دارد. صدای شلیک موشک و فعال شدن پدافند، خواب را از چشمانمان میگیرد. هر لحظه خبر انفجاری میآید؛ جایی بیمارستانی، جایی ساختمانی مسکونی، جایی مدرسهای…
و عجیب اینکه میگویند با مردم کاری ندارند.
با خودم میپرسم:"مگر مردم در بیمارستان نیستند؟ مگر در مدرسهها نفس نمیکشند مگر در همین خانههای مسکونی زندگی نمیکنند؟”
این قوم، از ابتدا تا انتها، نقشههای خبیثانه در سر دارند؛ به قول معروف، یک روده راست در شکمشان نیست.
اما ما هستیم…
ایستادهایم تا ایران بماند، تا جمهوری اسلامی ایران پابرجا بماند؛
حتی اگر بهایش جان و خانههای ما و یا شب بیداری ها و دلهای نگران ما باشد.
-عاطفه نورصالحی
