موضوع انشاء
به نام خدا
معلم سر کلاس درس حاضر بود و همه همکلاسیهایم حاضر بودند. خانم معلم بر تخته نوشت:
موضوع انشا:” می خواهید چه کاره شوید؟”
همه بچهها غرق در فکر شدند. بالای سرمان علامت سوال میچرخید. برای اینکه بتوانیم جواب سوال را بنویسیم به دفتر یکدیگر نگاه میکردیم. کلاس پر از زمزمه شده بود. بعد از دقایقی، خانم معلم صدا زد، خب دیگر وقت کافیست. هر کدام از شما را صدا زدم انشاء خودش را بخواند. هنا دهقانی اول شما بیایید. هنا به آرامی گفت “من کم نوشتهام.
معلم گفت: اشکالی نداره برایمان بخون.
هنا: من دوست دارم در زندگی به همه کمک کنم دوست دارم در زندگی پزشک شوم و لباس سفید بپوشم.
پایان”
همه تشویقش کردیم. معلم گفت:” خوب نوشتی. خب زهرا بهرامی نوبت شماست.” زهرا: “من دوست دارم لباس زیبا بر تن کنم در آینده خیاط بشم دوست دارم با همه رنگها لباس بدوزم.”
معلم گفت: انشاء هر دوی شما خوب بود.”
خانم معلم پای تخته نوشت، زندگی یعنی دوست داشتن، خوب درس خواندن، شجاعت، وطن دوستی. زندگی یعنی من در آینده چه کاره شوم؟ چه کمکی به مردم وطنم کنم؟خیلی کلمات زیبایی میگفت. مرا صدا کرد. آتنا چمنی نژاد نوبت شماست. در همین حین صدایی در کل مدرسه پیچید. صدای چیست؟ بمب، یکی گفت: نارنجک نه صدا بلندتر از این بود.معلم گفت” همهتان در کنار من جمع بشید، جایی نرید.” دوباره صدای مهیبی آمد. هر بار بیشتر از قبل میشد. دیگر چیزی ندیدم. من را از میان آغوش خانم معلم کشیدند بیرون، معلمی که برای همه ما مادر هم بود.
مدرسه ما را همه جهان دید. همان مدرسهای که در حیاط آن لی لی بازی میکردیم. همان مدرسهای که در آن خندیدم، دویدیم، زمین خوردیم ولی دیگر چیزی جز آواره نمانده، خاک آن بوی خون میداد. ناله مادران به گوش میرسید.
زهرا، مثل آرزویش که برای زندگی داشت لباس زیبا بر تن داشت پر از رنگ های زیبا (سبز سفید قرمز )
سرخی ای از جنس خونش، سفید مثل مقنعهاش، سبزی جورابش فقط دیده شد زیر خروارها آوار.
هنا را نگفتم. از میان آوار بیرون کشیدنش. من دیدمش دست نداشت،سرش خونی بود. نمیدانم چرا قدش کوتاه شده بود، یعنی پاهایش را … آخر کلاس در میان آتش و آوار سوخت.
دلم خواست دوباره انشا بنویسم.
به نام خدا
موضوع انشاء
زندگی
من کلمه زندگی رو تازه یاد گرفتم.
زندگی چیست؟
زندگی معلمم بود که با اینکه خودش میترسید من را در آغوش گرفت. همه ما در آغوش ایشان شهید شدیم. زندگی مادرهایی که دنبال تکهتکههای فرزندشان بودند. زندگی یعنی پدر زحمتکشم که برایم کیف صورتی مورد علاقهام را خرید. زندگی همان رفتگری بود که سراسیمه خودش را به مدرسه رساند تا ما را نجات دهد.
من تازه فهمیدم دوست دارم چه کاره شوم.دوست دارم معلم شوم.
✍️سمیرااسماعیلی
