میدان مادر
18 فروردین 1405 توسط پاییزنوشت
شب از نیمه گذشته بود، یه مسیر طولانی رو همراه با جمعیت شعار داده بود، تا به میدان مادر رسید.
سیل جمعیت آنقدر زیاد بود که فکر میکرد الان است که میانشان غرق شود.
از دیدن جمعیت و شعار هایشان به وجد آمده بود، غروری سرشار از افتخار در بدنش میجوشید.
باز هم پرچمش را بالا گرفت و بلند فریاد زد:مرگ بر آمریکا.مرگ براسرائیل
هوا سرد بود، دستانش از سرما بی حس شده بودن، چون کفش نامناسب داشت، پاهایش تاول زده بود، صدایی در سرش نجوا میکرد، که یکم حداقل استراحت کن، بشین سرجات .
در شک و تردید بود که با دیدن دختر بچه ای به خودش آمد، یاد دختران مدرسه ی میناب باعث شد قطره اشکی روی گونه اش سر بخورد.
بغضش را قورت داد و با صدای بلند گفت:( الله اکبر ،الله اکبر)
-فاطمه امینی نسب
