نبرد با موشک
نبرد با موشک
هر شب، وقتی ماه بالا میآمد، پدرم دستم را میگرفت به خیابان میرفتیم و میگفت: «نگران نباش، من اینجام.» صدای انفجار موشکها، برای من مثل آتشبازیهای بزرگی بود که آسمان را روشن میکرد. ما در خیابانها نماز میخواندیم و شعار مرگ بر آمریکا و اسراییل سر میدادیم. دعا میکردیم تا فردا روزی بهتر باشد.
تمام ماه رمضان را در خیابانها گذراندم؛ جایی که آسمان پر از صدای موشکها بود. اما ترس، مثل یک سایهی کوچک بود که هر شب با فریاد شعار پدرم محو میشد: «بزن که خوب میزنی!» هرگز روزی را که با پدرم به صحرا رفتیم، فراموش نمیکنم. در حالی که مشغول بازی با بزغاله بودم، ناگهان صدای غرش موشک را شنیدم. به آسمان خیره شدم و سیاهی موشک را در افق نزدیک تماشا میکردم. چند سنگ را با قلاب سنگم به سوی آن پرتاب کردم. ناگهان موشک مسیرش را تغییر داد و با کوه برخورد کرد و منفجر شد. با شادی فریاد زدم: «اللهاکبر، الله اکبر! پدر موشک را زدم!» پدرم با لبخندی زیبا گفت: «آره پسرم، سنگهای تیرکمانت کمک کرد تا گلولههای من به آن بخوره.» او با تفنگ قدیمیاش، موشکهایی که به سمت لرستان میآمدند را منفجر کرد و شهرمان را نجات داد.
صبح آن روزهای بعد از طوفان، خورشید با نوری متفاوت از پشت کوهها بیرون آمد. شهر، اگرچه زخمی بود، اما روحی تازه داشت. بوی نان داغ از نانواییهای قدیمی فضا را پر کرده بود و صدای کودکانی که به مدرسه میرفتند جایگزین صدای موشکها شده بود. پدرم، با همان تفنگ قدیمیاش، حالا به جای تیراندازی، مشغول تعمیر دیوار شکستهی خانهی همسایه بود.
- بازگشت به زندگی: مردم دوباره به بازار رفتند و لبخندها به چهرهها بازگشت.
- یادبود شجاعت: داستان من و پدرم، حالا به یک افسانهی محلی تبدیل شده بود که بچهها با شنیدن آن، به جای ترس، احساس غرور میکردند.
- دعای شکر: پدرم هر صبح، پیش از نماز، دستهایش را به آسمان بلند میکرد و از خدا بابت حفظ جانمان تشکر میکرد.
ما یاد گرفتیم که حتی در تاریکترین شبها، نور امید میتواند مثل یک ستارهی درخشان، راه را به ما نشان دهد. این شهر، با تمام زخمهایش، دوباره زنده شد و ما با هم، آیندهای روشنتر را ساختیم.
نرجس خاتون محمدی
