نوروز در دل جنگ
نوروز در دل جنگ
این روزها به بهانهی نوروز، راه افتادهایم خانهبهخانه سراغ فامیل را میگیریم؛ مخصوصاً آنهایی که مدتی دور شده بودند. میرویم ببینیم حالشان چطور است، شاید کاری از دستمان بربیاید.توی روستا هنوز کسی درست نمیدانست جنگ یعنی چه، یا تجمع مردم چه شکلی است. چند نفر شدیم و در کوچههای خاکی قدم زدیم و با مشتهای گره کرده، شعار دادیم. کم بودیم؛ اما همین کمبودن هم چشمها را به سمتمان کشاند. بعد پسرهای نوجوان روستا آمدند و با هم دعای توسل و سوره فتح خواندیم؛ صدایشان در کوچه میپیچید و هوای سرد بارانی را گرمتر میکرد. خانهی عمو؛ اما مثل قبل نبود. نمیدانم تأثیر جنگ بود یا حملهی دیشب که نزدیک محلهشان شده بود. هر چه بود، عمو آرامتر شده بود؛ انگار چیزی درونش خاموشتر نفس میکشید. از چیزهایی که همیشه حرف میزد، دیگر چیزی نمیگفت. ما از حالوهوای مردم گفتیم، از جمعهایی که هر روز شکل میگیرد و حس شگفتانگیزی که در میدان جریان دارد.خاله و شوهرش مدام از چیزهای دیگر حرف میزدند، انگار میخواستند سایهی جنگ روی مهمانیهایشان ننشیند؛ اما پسر جوانشان رهایش نمیکرد؛ از جنگ میگفت، از بیخبریها، از اف 35 رادار گریز و سرنوشت نامعلوم موشکهای ایرانی. ما هم با صبوری جوابش را میدادیم. گاهی میپذیرفت و گاهی نه.نوروز امسال برایمان متفاوت است. با خودم میگویم شاید همین دیدارها، همین حرفهای کوچک، همان چیزی باشد که دلهایمان این روزها لازم دارد، همان چیزی که آرامش به دل آدم میپاشد؛ هرچند کوتاه، هرچند لرزان.
✍ 🏻میم^_^نون
