پرچم پیرمرد
پیرمرد پرچمم را محکم کنار زد. با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: «جمعش کن میزنی تو سرمون. بَسِتون نیست پرچم گردونی؟ ول کنید، دیگه خستمون کردید.»
من حیرت زده جواب دادم: «خوب حاجآقا، از اون طرف برید پیادهرو را گذاشتن برای همین دیگه.»
دهانش را باز کرد، هر چی خواست گفت و رفت.
کمی بعد، زنی میانسال آمد و پرچم توی دستم را هُل داد عقب و گفت: «چقد تو خیابون پرچم تکون میدید چه فایدهای داره؟ فقط برو ببین تو پارک چه خبره؛ مردم خودشون اینجا، بچههاشون ول میچرخن و فقط گناه میکنن!»
انگار شب پرچالشی در پیش دارم. محکم گفتم: «چه ربطی داره؟ اونا را پدر و مادرشون باید حواسشون بهشون باشه. نباید همینجوری بچهها رو تو پارک ول کنن.»
نگذاشت حرفم تمام شود. با همان تُن ادامه داد: «تقصیر جامعه است. چیکار پدر و مادر داره؟ من رفتم دختر 16 سالهمو از پشت موتور دو تا پسر آوردم پایین. اگه تو خیابون نبودید، اینجوری نمیشد!»
مات و مبهوت نگاهش کردم. بعد گفتم: «تربیت بیشترش دست پدر و مادره. چطور این همه دختر و پسر تو جمعیت ایستادن و گناه نمیکنن؟ اینا هم که تو همین جامعهان. منم پسرام رو آوردم، ولی نمیذارم سمت پارک برن…»
پرید وسط حرفم: «من اون طرف چهارراه میمونم. آخه من چجوری بیارمش پیش خودم؟ جامعه جوری اینا رو عادت داده که میخوان برا خودشون ول باشن!»
منتظر جواب نماند. راهش را کشید و رفت.
من پرچمم را روی شانهام گذاشتم تا مبادا زهرِ سومی به تنم برسد.
✍ 🏻میم^_^نون