گاهی دلم
گاهی دلم…
گاهی دلم پر میزند برای دیدن دوباره ی چهره ات ،برای نگاه گیرا و جذب کننده آن ،برای شنیدن صدایت.
از میان تمام عبارات و واژه های که میگفتی تنها دو جمله در گوش من عجیب می پیچد..
- ان معی ربی
لبخند می زنی ، انگار که حضور خدا را با بند بند وجودت حس می کنی ، انگار خدا را در تمام طول عمرت از زندان ساواک و شکنجه هایش تا در جبهه و بمب هایش حتی در آن نماز جمعه که جانباز شدی را با چشم دل دیده ای و آرامش گرفته ای ، آرامشی که در بیان آیه به مخاطب انتقال میدهی .
پس از درخشش دندان هایت در میان گوهر ناب لب هایت میگویی: ان معی ربی سیهدین..
همانا پروردگارم با من است و مرا هدایت خواهد کرد.
انگار اینده را می بینی با تمام تلاطم هایش و دست یاری و هدایتگر خدا را در سوی دیگر..
و دیگر بار نغمه ی : به آینده امیدوار باشید قله نزدیک است را سر میدهی.
حق با شما بود، قله نزدیک است و خدا با ماست و ما را بس است بودنش و هدایت میکند ما را.
آری گویی امید به هدایت پروردگار در آینده است کلیدواژه اصلی تمام سخنرانی هایت.
راستی ،
هنوز هم ما را دوست دارید آقا جان!
اکنون تمام ما را از فراز آسمان شهادت نظاره گر هستی.
ما شما را نمی بینم اما دوستت داریم.
التماس دعا آقا جان
فاطمه یحیی زاده بهجت پور
