یک قدم تا آسمان
یک قدم تا آسمان
کارهای خانه را انجام دادم و برای رفع خستگی چای دم کردم، دقایقی بعد با لیوان چایی در حال نشستن بودم که یهو صدایی آمد و شیشهها لرزیدند.
گفتم:” وای کجا را زدند؟ فقط خدا کنه منطقه مسکونی یا صنعتی را نزده باشند.” گوشی را برداشتم که از طریق گروه دوستانه بفهمم کجا را زدند. همین که گروه را باز کردم دیدم، دوستم گفته:
” مجتمع فولاد را زده.” یک لحظه هنگ کردم. سریع با همسرم تماس گرفتم که خدا را شکر حالش خوب بود.یاد همسران شهدا افتادم من هم یک قدمیه چنین توفیقی بودم. تا چند دقیقه بعدش جواب زنگ و پیام فامیل را میدادم که همسرت کجا بود؟ اتفاقی که براش پیش نیامده؟ دوباره با همسرم تماس گرفتم جواب نداد. ترسیدم نکنه پس لرزه داشته و زبانم لال…که خودش تماس گرفت و اطلاع داد که در راه خانه هستش. تا آمدنش آرام و قرار نداشتم استرسی گرفته بودم دست به تسبیح شدم و صلوات میفرستادم که ان شاالله
این حمله شهید نداشته باشد یا حداقل تعداد شهدا کم باشد.
✍️🏻پرستوی حرم
