یک نشانه
پارچه را در دستم فشردم و با حرکت دستم گرد و غبار میز را کنار زدم؛ آن پلاک را دیدم.
پلاک را با دلی غمگین اما سرشار از حماسه در دستم گرفتم تمام صحنه هایی که ابتدای سال ورودیم به حوزه از مدرسه دریافت کرده بودم از مقابل چشمانم گذشت.
نمیدانم تا چه حد پاسدار این پلاک و شایسته داشتنش بودم! آیا توانستم واقعا خوب عمل کنم یا خیر؟ اما تنها نکتهای که در ذهنم میگذرد این است که شاید آخرین قطره خون ناقابل ترین چیزی است که باید در این مسیر بدهم.
پلاک را هنگام استراحت در کنارم قرار میدهم برای شناسایی؛ شهادت لیاقت میخواهد ولی این روزها بیش از پیش خودم را آماده رفتن میکنم این پلاک یادآور زیباترین اتفاق ها در مسیر زندگی من و تسلی بخش قلب من است.
این روزها اگرچه شاید دل ها غمگین باشد و وجودمان خسته اما رشد ما از دل همین خستگی ها؛ از دل تاریکی شب و از دل راهپیمایی ها رقم میخورد.
ما با راهپیمایی اربعین خستگی مسیر عشق و سربلندی را تجربه کردیم.
این روزها هیچ صدایی برایم مهیب نیست ما از جان عزیزتر داشتیم که رفت. تنها، قلبمان با نابودی رژیم غاصب و از بین رفتن تمام پایگاه های آمریکا از منطقه و در نهایت ظهور مولا و سرورمان آقا صاحب الزمان(عج) تسلی پیدا میکند.
-فاطمه داودی
