صدایی که رویایی را کشت
کموبیش صدای بچهها از خیابان میآمد؛ نشانهای که میگفت زندگی هنوز در جریان است.
نگاهم به سطل زباله افتاد که خرتناق پر شده بود. خواستم از این وضع نجاتش بدهم. هنگام بردن زبالهها، چند نفر از همسایهها را دیدم؛ خوشحال و خندان بودند و مدام میگفتند:«الحمدلله.»
سلامی دادم و پرسیدم:«چی شده که اینقدر خوشحالید؟»
گفتند:«چند آپارتمان آنطرفتر، خانمی بعد از چند سال، به خواست خدا باردار شده است.»
با اینکه او را نمیشناختم، با تمام وجود برایش خوشحال شدم. هنوز از صدای خندههایمان چندان نگذشته بود که چند انفجار پیاپی به گوش رسید. همهمهای در محله پیچید و خیلیها با عجله به خانههایشان رفتند. دیگر حتی پرندهای هم در آسمان پرواز نمیکرد.
صدای مهیب موشکها هر شب مهمان ناخواندهی ما بود.
چند روز بعد فهمیدم آن خانم، بر اثر صدای انفجار، بچهای را که در شکم داشت از دست داده است. همه با شنیدن این خبر ناراحت شدیم.
از آن روز به بعد، هر بار که از کنار آن خانهی خاموش رد میشدم، انگار چیزی در هوا سنگینتر میشد. پردههای خانه همیشه کشیده بود و صدای هیچ رفتوآمدی شنیده نمیشد. همسایهها هم دیگر مثل قبل نمیخندیدند؛ لبخندهایشان کوتاه شده بود، مثل کسی که یادش آمده خوشحالیاش دوام ندارد.
شبها، وقتی صدای موشک و پهپاد برای لحظهای قطع میشد، سکوتِ عجیبِ بعد از انفجار در محله میپیچید، به این فکر میافتادم که آن زن حالا چگونه میخوابد؟ اصلا میخوابد؟ آیا هنوز دست روی شکمش میگذارد و با خیال کودکی که قرار بود بیاید حرف میزند؟ یا درد آن شب با هر صدای انفجار دوباره در وجودش زنده میشود؟
صبح روز بعد، همان همسایههایی که چند هفته پیش با هم میخندیدیم، حالا با چشمانی خسته کنار هم ایستاده بودند. یکی آهسته گفت:«زن بیچاره دیشب حالش بد شده بود؛ بردنش بیمارستان.»
کسی چیزی نگفت. سکوت، مثل باری سنگین روی شانههایمان نشست. تنها صدایی که شنیده میشد، صدای گربهی کوچه بود؛ انگار او هم از این وضعیت ناراحت بود.
اما ته دلم میدانستم این محله دیگر هیچوقت مثل قبل نمیشود. هر انفجار چیزی را از ما میگرفت؛ گاهی خانهای را، گاهی لبخندی را و گاهی رویایی را که هنوز حتی به دنیا نیامده بود.
✍ عاطفه نورصالحی