کابوس تلخ
پنجرهی اتاق، رو به حیاط پشتی باز بود. من آنجا ایستاده بودم—نه در خواب، نه بیداری. فقط نگاه میکردم. حیاط لبریز از آب بود. نه آب زلال، نه آب باران. آبی بود به رنگ لجن. غلیظ، سنگین، سیاه.
و روی آن آبِ لجنی، دراز کشیده بود.
کروکودیل.
نه یک کروکودیل معمولی. غولی بیاندازه، پوستی مثل سنگهای رودخانه، چشمانی که خشم را از هزاران سالِ تنفر میریخت. خشمی سوزان، مثل آتشی که درون چشمهایش میسوخت. او کمین کرده بود. منتظر.
با وحشت پریدم.
قلبم مثل طبلِ جنگی میکوبید. عرق سردی روی پیشانیام مثل شبنمِ زمستانی نشسته بود. نفسهایم به بند آمده بود.
روی تخت نشستم. دستهایم میلرزید. دستمال کاغذی را از روی میز کنار تخت بیرون کشیدم. عرقم را پاک کردم.
با دلهره رفتم سراغ پارچ آب روی میز آشپزخانه. یک لیوان آب خوردم. آب سرد گلویم را آرام کرد. سورهی ناس را زمزمه کردم:
“قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ…”
از خدا خواستم خوابم تعبیر خیری داشته باشد. نه خبری از مرگ، نه خبری از غم.
خواب از سرم پریده بود.
وضو گرفتم. آبِ خنک روی دستها، صورت، پاهایم حس زندگی بخشید. سجاده را باز کردم. رو به قبله نشستم.
بغضِ گلویم را فشار میداد. دلم گریه میخواست.
نمیدانستم غم و اندوهم از چیست. نمیدانستم از کجا آمده. فقط میدانستم که این حسِ سنگین، این دردیِ بیصدا… همهی وجودم را گرفته است.
رفت و برگشتِ به پنجرهی حیاط پشتی و آبِ لجنی و تمساح از ذهنم نمیرفت. مثل فیلمی که یکبار دیدهای و هرگز پاک نمیشود.
تلویزیون را روشن کردم.
اذان میگفت. صدای اذان، روحِ خستهی من را بیدار کرد. نمازم را خواندم.
اما… چشمم به نوار سیاه گوشهی صفحه خورد.
قلبم فرو ریخت.
صدای قرآن عبدالباسط پخش میشد.
صوتی که سال 1368 شنیده بودم.
مجری خبر گفت:
“روحِ خدا به ملکوتِ اعلا پیوست.”
ضربان قلبم تند شد.
نزدیک بود که قبض روح شوم.
واااای خدایا چه میشنوم.
دوباره داغی جگرسوز را چگونه تحمل کنم؟
واااای اشک مجال نمیدهد. صفحهی تلویزیون را نمیبینم. چشمم تار شده است.
روی سجاده میافتم.
با قطرات آبِ سرد، چشم باز میکنم.
باز همان صوتِ قرآن را میشنوم.
اما این بار… این بار دیگر خواب نیست.
همسرم کنارم نشسته. دستم را گرفته. میگوید:
“صبور باش. حالا حالا کارهای زیادی داریم که باید بعد از امام شهید انجام دهیم.”
آسمان، باران میبارید.
و من… من تازه فهمیده بودم که گاهی خواب، پیشگویی است.
و گاهی، واقعیت، از خوابِ ما جدیتر است.
کروکودیل، آب لجنی، و آن شبِ 1368…
همه چیز دوباره تکرار شده بود.
امام مهربانم را با زبان روزه اشقی الاشقیا شهید کرده بود.
اما این بار، من تنها نبودم.
نرجس خاتون محمدی