باران
15 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
باران از سرشب، شروع به باریدن کرد.
امشب بعد راهپیمایی، مهمان شهداء شدیم. درحال رفتن به خانه، جنگندهها درحال گشت بودند و جمع درحال شعار دادن.
صدای باران، آرامشی را به وجودم تزریق میکرد. فارغ از جنگ و حواشی آن، شکر نعمت گفتم و خوابیدم.
ناگهان صدایی، من را از عالم خواب به عالم بیداری کشاند. ادامهدار و مهیب.
چیزی دلش کندن زمین را میخواست.
هنوز آسمان در حال بذل و بخشش است.
قطرات رحمت الهی، سقف خانه را برای نواختن آرام و گاهی تند، به وسیلهی موسیقی تبدیل کردهاند. صدای سرعت گرفتن ماشینی در خیابان، نوتهای باریدن را بهم میریزد. تیکتیک ساعت، حواسم را پرت میکند.
تلفن همراهم را برداشته تا از دلانهی نیمهشبم بنویسم.
آرزو مانعی