تعبیر زیبای خواب
تعبیر زیبای خواب
سلام و ادب
داستانی از مرزهای واقعیت
صدای ساعت دیواری ناگهان کند شد، طوری که انگار زمان یادش رفته باید تکان بخورد. من هم یادم نمیآید قبل از این لحظه چه میکردم؛ فقط حس میکنم چیزی دارد از لابهلای خاطرهها بالا میآید.
من هم، درست کنار این سکوت عجیب، فراموش کرده بودم چه کسی هستم. یا چه کار میکردم. فقط حسِ عجیبی داشت بالا میآمد از لابهلای خاطرهها—مثل ابرهایی که از اعماق دریا بیرون میآیند، آرام و غیرمنتظره.
بالا بودم. نه روی چیزی، فقط بالا. آسمان، بیکران و آبی کهربایی. زیر پایم دریایی سبز—نه آبی معمولی، بلکه سبزِ فیروزهای که انگار از درون نور میتابید.
امواج خروشان. مثل غولی که میخندد. هر موجی که روی موج دیگر لغزید، کف سفیدی از خودش به جا گذاشت که مثل پنبه میدرخشید. به ساحل میخورد و میترکید و دوباره برمیخاست.
از دور، چیزی را دیدم.
شیء غریب
چیزی که روی آبهای مواج موج میزد. بزرگ بود، اما مشخص نبود از دور. من به سمتش حرکت کردم—نه با بال، فقط با اراده. انگار ذهنم فرمان میداد و جسمم اجرا.
نزدیکتر شدم. و دیدم.
پرچم آمریکا. در حال غرق شدن.
دورِ دورش را امواج گرفته بودند. پرچم داشت فرو میرفت—آزادیاش را، نشانش را، آرزوهایش را همه با خود به اعماق میبرد.
و من… من فقط تماشا میکردم. هیچ حسی نداشتم. فقط تماشا.
ناگهان، پرش کردم از خواب.
قلبم تند میزد. عرق روی پیشانیام. به ساعت نگاه کردم—هنوز همان ساعت کُند. هنوز همان ساعتِ فراموشکار.
کنار تختم، کنترل تلویزیون روی میز بود. انگار منتظرِ من بود. دستم را دراز کردم. برداشتم.
صفحه سیاه بود. دکمه را فشار دادم.
صفحه روشن شد.
و صدای گزارشگر:
“کشتی جنگی آمریکا در خلیج فارس در حال غرق شدن است. جزئیات هنوز روشن نیست اما ناو…”
نیمهی جملهاش را قطع کردم.
به صفحه خیره شدم.
آیا این خواب بود؟ یا واقعیت؟
یا شاید… واقعیت همیشه همین است: مرزی نازک بین خواب و بیداری، بین تو و جهان، بین آنچه میبینی و آنچه میشود.
ساعت دیواری، دوباره تیکتاک کرد.
اما این بار، من فهمیدم:
گاهی خوابها، واقعیتِ دیگری هستند.
و گاهی، واقعیت، خوابی است که از آن بیدار نمیشوی.
نرجس خاتون محمدی
