لالههای پرپرِ میناب
مینویسم برای لالههای پرپرِ میناب؛ برای یادکردن از آن نوگلان خوشذوقی که بیصبرانه چشمبهراه روزِ دختر بودند. نمیدانم دختران مدرسهی میناب واقعاً به روز دختر فکر میکردند یا نه؟ اما چه کسی میتواند انکار کند که دخترها همیشه در دنیای کوچک و رنگی خودشان انتظار میکشند، روزشماری میکنند؛ شاید برای یک لبخند، شاید برای یک آغوش، شاید برای هدیهای کوچک از بابای مهربانشان. شاید در دلشان تصور میکردند روز دختر امسال قرار است متفاوت باشد؛ شاید گوشهای از کیفشان را برای یک هدیهی کوچک خالی کرده بودند، یا حتی به دوست صمیمیشان گفته بودند قرار است چه چیزی بگیرند. امّا چه تلخ که جشن آنها نه در زمین، که در آسمانها برپا شد. با رسیدن این روز، دلهایی هست که طاقتشان را از دست میدهند؛ پدرانی که به محض شنیدن نام دختر، چشمهایشان به باران غم مینشیند، دستهایی که خالی مانده و دلی که در حسرتِ یک صدا، یک خنده، و حتی یک نقاشیِ کودکانه مانده است. دخترانی که آنقدر غریبانه به آغوش خدا رفتند که انگار آسمان عجله داشت ستارههایش را کامل کند. کوچک بودند، اما نبودنشان تا همیشه بزرگترین داغ کشور خواهد ماند.
✍ دریا



