یادآوری
اوایل هر چقدر سعی میکردم مکتوب کنم انگار کلمات کنار هم جمع نمیشد. قلم زدن و نوشتن از آن لحظات و یادآوری آن اتفاقات بنظرم خیلی سخت و تلخ هست .
دهمین سحر ماه مبارک رمضان هست برای سحری بلند شدم و سحری را آماده کردم بعد از اینکه همه سحری خوردند ظرفها را شستم و رفتم تو اتاق، سراغ سجاده و کتاب دعا بعد از نماز صبح و قرائت دعای های وارده ماه مبارک رمضان و جز خوانی هر روز ،ساعت 7:30یا 8 صبح چشمانم سنگین شد کمی دراز کشیدم،انگار کسی بیدارم کرد همین که چشمانم باز بود صدای انفجار شنیدم اول فکر کردم چندان مهم نیست اسفند ماه هست و نزدیک چهار شنبه سوری حتما صدای ترقه است، ولی صدای دوم و سوم را که شنیدم نا خود آگاه بلند شدم و نشستم ، ضربان قلبم شروع شد سمت گوشیم رفتم ساعت را نگاه کردم حدود 9:40 صبح این حدود ها بود ،خبرها را دیدم یک خبر نوشته بود دشمن آمریکایی _ صهیونی به مناطقی از تهران حمله کرده،استرس ام بیشتر شد این آیه را چند بار تکرار کردم ((وَ جَعَلنَا مِن بَینِ اَیدِیهِم سَدَّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاَغشَینَاهُم فَهُم لَایُبصِرون)).
دقیقا همان حالی را داشتم که شب اول جنگ دوازده روزه اتفاق افتاده بود وبا صدای انفجار از خواب پریدم ،وقتی گوشی ام را دیدم تو خبر آمده بود اسرائیل به مناطقی از تهران حمله کرده است. خیلی آن شب برای من سخت گذشت برای اینکه تا یکساعت اول که متوجه شدم به کسی چیزی نگفتم چون همه خواب بودند و نمی خواستم حالی را که من تجربه کردم آنها هم تجربه کنند .اولین نفر به مادرم گفتم، به بهانه ی نماز صبح بلندش کردم بعد آرام جریان را تعریف کردم. بهت زده و نگاه ام می کرد…
بار دیگر صبح متوجه حملهی ناجوانمردانه دشمن شدم و مادر هنوز خواب هست متوجه صداها نشده بود ، برادرها رفته بودند سر کار ،شمارشان را گرفتم خط ها انگار قطع بودند نه بوقی !نه صدایی !هیچی!…
مادر را آرام صدا کردم. گفتم :مامان !می خوام خانه را جمع و جور کنم اولش متوجه نشد ،هنوز خواب بود دوباره که تکرار کردم با تعجب نگاهم کرد و گفت: چرا عجله داری!؟؟میخوای جایی بری؟؟ بعد که کاملا بیدار شد جرات کردم آرام گفتم چه اتفاقی افتاده ،کمی با تعجب و بهت زده گفت : برادرهات …زنگ زدی ؟؟
گفتم :چند بار تماس گرفتم انگار خط ها قطع هست،دوباره تماس گرفتم برادر بزرگترم جواب داد و گفت :مشکلی نیست،ترافیک هست دارم میام.
با برادر کوچکترم که تماس گرفتم گفت:سر کار هستم ، صدای جنگنده ها داره میاد وضد هوایی ها کار میکنند…چیزی از این مکالمه به مادر نگفتم فقط گفتم ترافیک هست داره میاد.صدای جنگنده ها رابالای سر ساختمان می شنیدم ولی این صدا فرق داشت، یکدفعه یک صدایی مثل رعد و برق که خیلی نزدیک بود شنیدم، همان لحظه برادرم زنگ زد جواب دادم .گفتم: شنیدی ؟گفت :جنگنده ها پایین بودند برای همین صدای زیادی داشت…از پدر سوال کرد که کجاست؟ گفتم: رفته بیرون فکر کنم رفته مسجد ،خانه نیست.
یاد خواهر زاده ام افتادم آن هم صبح باید می رفت مدرسه، زنگ زدم منزلشان خواهر ش جواب داد بعد از احوالپرسی گفت: که خواهرش سرما خورده و آن روز مدرسه نرفته بود.گفتم مراقب خودتان باشید ،گوشی را قطع کردم.
تا غروب خبرها از حمله به مناطق مختلفی از کشور بود .خبرها از مدرسه(شجره طیبه) میناب بود و اینکه توسط دشمن آمریکایی _صهیونی مورد اصابت موشک واقع شده و چه جنایتی علیه دانش آموزان بی گناه انجام دادند… !! انگار کربلا تکرار شده است دختران بی جان روزه دار و تشنه لب، پیکر بی سر،دست بریده،بدن های کبود ،وای از داغ پدران وای از ضجه های مادرانه… این آیه تو ذهنم تکرار میشد ((بِا ئِّ ذَنب قُتِلت)) !!((به کدامین گناه کشته شدند))
از این همه جنایت های دشمن حال خوبی نداشتم ،عصبانیت از روی خشم وناراحتی،مثل آدم های معلق ،انگار تو حباب بودم …
افطار شده بود ،سفره افطار را آماده کرده بودم .صدای زنگ در آمد همه بودند ،یعنی چه کسی هست؟؟مادر در را باز کرد،خواهرم بهمراه دختران و همسرش بودند کمی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم ،سفره باز بود بعد ازاحوالپرسی آمدندنشستند و افطارکردند .خواهر زاده ام تعریف می کرد که تو راه آمدن به خانه ی ما تو بیرون بعضی ها خوشحالی میکردند ازاینکه دوباره جنگ شده و می گفتند دشمن که با مردم عادی کاری نداره !!انگار دوباره کفتارها و گرگ ها چنگال تیز کرده بودند، چیزهای دیگه هم دیده بودند و شنیده بودند ولی حال بد من را که دیدند ملاحظه کردند وچیزی نگفتند. تو صحبتهای که میکردند از مناطقی که دشمن موشک زده بود می گفتند،از خیابان بیت رهبری که گفتند ،حالم بدتر شد، استرس عجیبی پیدا کردم ،دستم سرد شده بود …خواهر زاده ام موقع رفتن بغلم کرد دستم را گرفت و بوسم کرد گفت: خاله حلالم کن شاید همدیگر را ندیدیم، خواهر کوچکترش گریه کرد . با تعجب نگاهش کرد و گفت: آبجی گریه میکنی؟؟! بغلش کرد و دلداری داد و خندید و گفت شوخی کردم. کمی خوابیدم و دوباره بیدار شدم رفتم حیاط چه سکوتی انگار همه چیز و حتی شب هم سکوت کرده بود!!
سحر با صدای اخبار گو که می گفت:روح رهبر معظم انقلاب به ملکوت اعلی پیوست ،متوجه شدیم که بیت رهبری توسط دشمن آمریکایی_صهیونی مورد حمله واقع شده وامام خامنهای بهمراه چند تن از اعضای خانواده به شهادت رسیدند. مردم بی تاب بودند با اشک و آه می گفتند:دارم برای علی زمانم گریه میکنم مثل علی زندگی کرد و مثل علی شهید شد. به مردم دنیا بگویید که امام ما، رهبر ما در اتاق کارش شهید شد. امام ما تشنه لب و روزه دار شهید شد. تقریبا چهل و هشت روز از جنگ رمضان گذشته است ، مردم ایران با توکل بر خدا و ائمه اطهار (علیهم السلام ) وبا تاسی والگو برداری از شهدای جنگ رمضان ،متحد،مقاوم ، با صلابت همچون کوه پای نظام جمهوری اسلامی ایران، انقلاب و رهبر معظم انقلاب استوار ایستاده اند.
-سمیه حسینخانی



