وجدان مرده
چنگیز با انگشتان لرزان دکمه «ارسال» را فشرد. آدرس خانه دانشمند هستهای را برای مأمور خارجی فرستاد و نفس عمیقی کشید. در چشمانش برق رضایت میدرخشید، اما در دلش طوفانی از نفرت و اضطراب میچرخید. صدای «ویز ویز» پیام دریافتی در صفحه مانیتورش پیچید:
«مرسی عالی بود. دلارها به حسابت واریز میشه. منتظر بقیه آدرسهات هستم.»
قهوهاش را مزهمزه کرد و در سکوت به مانیتور خیره شد. ذهنش به گذشته پرتاب شد.
به سالهایی که هنوز بوی جوانی، آرزو و حسادت میداد. دانشگاه را که یادش میآمد، رگ گردنش میزد بالا. وقتی حسین با لبخند و آرامش میگفت: «چنگیز، با هم درس بخونیم، کمک میکنم قبول شی»، با تمسخر پاسخ داده بود:
«برای پول درآوردن هزار تا راه هست. من که نمیخوام مغزم رو با فرمول پر کنم!»
اما امروز، همین بیفرمولی، او را به سایهها کشانده بود. آدمی که با چند کلیک وطنش را فروخت، چون نمیتوانست موفقیت دوست قدیمیاش را تاب بیاورد.
ساعت سه نیمهشب بود که قهوه ته فنجان سرد شد. چنگیز خمیازهای کشید و تصمیم گرفت بخوابد. اما خواب از چشمانش فرار میکرد. افکارش چون مارهای سیاه در ذهنش میلولیدند:
«با دلارها شرکت میزنم… کارخونه، مشروب سازی، تالار رقص و قمار…دیگه هیچکس نمیتونه تحقیرم کنه.»
با امیدی سمی گوشی را برداشت تا موجودی حسابش را ببیند. اما چشمش به جملهای یخ زد:
«فعلاً منتظر دلارها نباش.»
از خستگی خوابش برد.
با حسین روی صندلی پارک نشست. او لقمه نان و پنیر را نصف کرد بهش داد. اما ناگهان چند مرد خشمگین از سایهها بیرون پریدند. او را کشانکشان بردند. فریاد زد:
لحظهای بعد، در اتاقش بود، نوتیفیکیشن خبرگزاری فارس ظاهر شد.
«شهادت دکتر حسین مرادی، استاد برجسته فیزیک هستهای در انفجار منزلش…»
چهره مهربان حسین در ذهنش زنده شد؛ پسر لاغر و آرام با چشمان درخشان. فکر کرد چقدر راحت «نه» گفته بود به دوستی، به آینده، به خودش.
ناگهان احساس کرد تمام جهان دور سرش میچرخد. دکمههای کیبورد در نظرش چون میخهای داغ شدند.
صحنه دانشگاه بود؛ من التماس میکردم: «حسین دستمو بگیر…
حسین نذار من رو ببرن!»
و حسین میدوید، اشک از گونههایش جاری بود.
چنگیز از خواب پرید. نفسش به شماره افتاده بود. عرق از پیشانیاش جاری شد. با عجله گوشی را برداشت، شمارهاش هنوز در لیست تماسها بود. لرزان شماره گرفت:
«سلام… حسین، بیداری؟!»
صدای آشنایی از آنسوی خط آمد:
«آره، دارم قرآن میخونم. چنگیز؟ چه عجب!»
قلبش نزدیک بود برود توی حلقش.
با لکنت:
«حححسین، عععجله کن! از خونه برو بیرون. دارن حمله میکنن… هر لحظه ممکنه موشک بزنن. خواهش میکنم حلالم کن!»
صدایی از آنطرف، با آرامش گفت: «چی داری میگی، چرا میزنن؟!»
صدای انفجار مهیبی از گوشی پخش شد…
اما دیگر پاسخی نداد. اشکهای چنگیز روی گوشی چکید.
چهره مهربان حسین در ذهنش زنده شد؛ پسر لاغر و آرام با چشمان درخشان. یادش آمد چقدر راحت «نه» گفته بود به دوستی، به آینده، به خودش، به وطن، به نمک،
این بار نه از خشم، که از وجدان بیدار، فریاد زد.
_حسین چرا چرا دیر کردم؟!
نرجس خاتون محمدی