سید علیِ سرزمین
سید علیِ سرزمین
در سرزمینی که رودخانههایش قصههای کهن را زمزمه میکردند و کوههایش استوارتر از هر سوگند بودند، مردی میزیست که او را «سید علی» میخواندند. نه القابی بر زبان داشت و نه ردایی فاخر بر دوش، اما قلبش گنجینهی تمام مهرها بود. مردم او را همچون پدری مهربان میدانستند؛ پدری که گویی از ازل بوده تا سایهی امنی باشد بر سرشان.
او در میان مردمش قدم میزد، نه با قدمهای بلند و پرطمطراق، که با گامهایی آهسته و سنجیده. نگاهش به زمین بود، اما گویی تمام آسمان را در دل خود جای داده بود. هرگاه سخنی میگفت، کلماتش چون دانههای مروارید از تسبیحی کهن بر زمین میافتادند؛ ساده، پرمعنا و آرامشبخش.
زمانی که قحطی سایهی شومش را بر سرزمین انداخت، سید علی اولین کسی بود که سفرهی خالیاش را با همسایگانش تقسیم کرد. او بارها گفته بود: «نان، وقتی معنا پیدا میکند که گرمای دستهای گرسنه را حس کند.» خود الگوی این سخنان بود.
در روزگاری که اختلاف میان طایفهها بالا گرفته بود، او بود که چون ریسمانی ناگسستنی، دلها را به هم گره میزد. با صبر و متانت، حرفهای تلخ را شیرین میکرد و کدورتها را از دلها میزدود. او باور داشت که «اتحاد، خانهی مستحکمی است که هیچ بادی توان تخریبش را ندارد.»
سپس، روزگار سختی فرا رسید. نیرویی ناخوانده، آرامش سرزمین را بر هم زد. سید علی، با همان صلابت پدرانهاش، در صف اول ایستاد؛ نه برای جنگ، که برای پاسداری از همان خانهی کوچکی که مردمش را در آن جای داده بود. او نمیخواست ذرهای از خاک پاک این سرزمین به دست بیگانگان بیفتد، مهمتر از آن، نمیخواست اشک بر گونهی هیچ کودکی جاری شود.
در آن روز سرنوشتساز، سید علی جان خود را فدا کرد تا سرزمینش در آرامش بماند. اما نام و یاد او در دلها زنده ماند. هرگاه مشکلی پیش میآمد، مردم به یاد سید علی میافتادند؛ به یاد آن پدر مهربان که چگونه در سختترین لحظات، تکیهگاهشان بود.
بر سر مزار او، در میان لالهزارهای سرخفام، سنگی ساده گذاشتند که بر آن نقش بسته بود: «سید علی: پدرِ زمانها، نگهبانِ سرزمین»
پی نوشت: اصلا به هیچ شکلی دلم نمی اومد در مورد پدرمان بنویسم، اما دست به قلم که شدم، این شد… 💔 یک ماه شد و من هنوز ناباورانه دنبال خبری از کذب شهادت آقا
-آمنه مقدم





