نمیشناسمش
نمیشناسمش…
حتی یک کلمه هم با او، همسخن نشدهام…
اما کل 62 شب او را در چهارراه دیده ام.
عبا و عمامه همیشه برتن دارد.
وسط خیابان ایستاده و پرچم تکان میدهد و با صدای بلندش شعار میدهد.
یا در گوشه ای با دو سه تا جوان، که ظاهرشان امروزی است، نشسته و مشغول حرف زدن است.
این بین گاهی از موتوری هایی که با سرعت از کنارش میگذرند هم فحش میخورد.
بارها دیده ام که وقتی به او ناسزا میگویند، لبخندی میزند و حتی به خود زحمت جواب دادن هم نمیدهد.
حتما با خودش میگوید:
هرکسی باید برای این مملکت یکجور کار کند دیگر؛ چه سرباز باشی، چه کارمند باشی، چه سپر شوی و یا حتی مثل من فحش هارا بخوری.
شاید همین فحش ها روزی دستم را بگیرند.
نمیدانم در سرش چه میگذرد، اما از او ممنونم، چون هر شب به خیابان آمده، هرشب با جوان هایی که خیلی از بزرگترهایمان حتی به آنها نگاه هم نمیاندازند، گرم میگیرد و صحبت میکند.
از او ممنونم که با اینکه سهمش از این مملکت فحش است، باز هم لبخند میزند و تبیین میکند.
فاطمه امینی نسب




