شاید دنیایی دیگر
شاید دنیایی دیگر
تاریکی مطلق را تجربه کردهای؟ از همانها که در یک لحظه، انگار تمام ترسهای عالم در دلت میریزد و چهار ستون بدنت میلرزد و تمام وجودت، جویندهی ذرهای روشنایی میشود. حتی اگر آن روشنایی به اندازه یک پرتوی ضعیف، از لای جای کلید روی در باشد.
آن لحظه که پرتوی کوچک را ببینی، چون تشنهای خواهی بود که به چشمه رسیده است. خسته ولی امیدوار، با شادیای عمیق در دل.
ولی من، در یازدهمین سحرگاه عشق بود که آن تاریکی مطلق را تجربه کردم. همان تاریکی که هیچ کورسوی امیدی ندارد. تاریکترین مسیرِ بیبازگشتی به نام مرگ.
آن لحظه دلم میخواست دستی از ناکجاآباد بیاید، بر شانهام بنشیند و گرم آن را فشار دهد. بعد از لحظهای بگوید این تنها یک خبر دروغ بود. از همان خبرهایی که تنها کاربردش تبلیغ و گرفتن بازدید است. اما نه خبر دروغ بود و نه تاریکی غیر واقعی. همه چیز واقعیتر از آن بود که بتوان انکار کرد.
امروز، بیشتر از 2 ماه است که از آن واقعه میگذرد. نمیدانم حال و اوضاع دیگران چگونه است! اما این را میدانم که دیگر هیچ چیز مانند سابق نمیشود. نه ما، نه زندگی، نه دنیا و نه حتی ایرانِ جان.
اما میدانم که سرانجامِ این تاریکی، به نوری عالمگیر خواهد رسید. چرا که نورِ حقیقت هیچگاه تا ابد پشتِ ابرهای تاریک دروغ نخواهد ماند.
خیلی فکر کردم که اگر الان روبهروی دیوار کشوردوست بودم، چه مینوشتم؟ ولی تنها همین مصرع از شعر در سرم تکرار میشود:
خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته
غریب السلطنه
