خاکریز
خاکریز
شبهای تجمع بوی خاصی دارند؛ بوی قدمهایی که با تردید شروع میشود و با اطمینان ادامه پیدا میکند.
خیابانها پر از آدمهایی است که فقط برای فریاد زدن نیامدهاند؛ آمدهاند تا یادشان نرود که هنوز به چیزی فراتر از خودشان وصلاند. پرچمها بالا میرود، نه فقط در دستها، که در دلها.
اما آنسوی این هیاهو، جنگ دیگری آرام و بیصدا جریان دارد؛ جنگی در اتاقهای کوچک خانهها، پشت سفرههای شام، لابهلای نگاه نگران مادرها و سکوت سنگین پدرها.
آنها میترسند؛ نه از فردا، بلکه از گم شدن فرزندانشان در دنیایی که ارزشها را آرامآرام بیصدا عوض میکند. تمام تلاششان این است که بچهها ریشهشان را فراموش نکنند، خودشان را گم نکنند.
و عجیب است که در میانهی این همه نگرانی، بعضی نگاهها به من گره خورده است.
مادرهایی که با صدایی آرام اما مطمئن میگویند: “از اینکه دخترمان با تو ارتباط گرفته، خیالمان راحت شده، وقتی کنار توست، انگار مسیرش روشنتر است.” انگار میدانند که آخر این راه، به خیر ختم میشود.
آن لحظهها سنگین است؛ نه از غرور، که از مسئولیت.
میفهمم گاهی بودنِ آدم در زندگی دیگران، خودش یک سنگر است.
سنگری بیصدا، اما محکم.
✍ دریا
