رجز بخوان کودکم
رجز بخوان کودکم
دم سحر سراغ یکی از گروه مجازی می روم. برخی مادران از ترس و دلهرهی فرزندانشان با شنیدن صدای جنگندهها نوشته بودند. یکی گفته بود بچههایش از وحشت به او چسبیدهاند. البته حق هم داشتند تحمل دیدن ناراحتی بچهها دل بزرگ میخواست. یاد اتفاق همین چند روز پیش خودم در خیابان افتادم. دختربچهی کوچک با کلاه و پلیور تنش شبیه عروسک زیبا شده بود. سن و سالش دوسال هم به نظر نمیرسید. در کنار پدرش، آرام آرام قدم برمیداشت. من به سرعت از کنارش رد شدم. احساس کردم پایم روی پای نحیفش رفت. حالم دگرگون شد. عذاب وجدان شدیدی دستم داد. به سمتش دویدم. روی زمین زانو زدم و او را محکم در آغوشم گرفتم. چندین بار بوسیدمش و عذرخواهی کردم. پدرش هم که گویی انتظار چنین صحنهای را نداشت با لبخند میگفت اشکالی ندارد. اما من هنوز دلم آرام نمیشد. دختربچه در سکوت نگاهم کرد. شاید هنوز زبان باز نکرده بود که از درد آخ بگوید و از خود دفاعی کند. یا حداقل به من بگوید حلالت کردم اشکالی ندارد.
دلم نمیآمد رهایش کنم اما چارهای نداشتم. در حالی که هنوز دلم پیش او بود بالاخره بلند شدم. نمیدانم شاید حوادث روزگار مرا به بچهها بیشتر حساس کرده بود. از همان زمان که با چشم خودم پیکر کودکان غزه را در رسانهها دیدم تا همین جنگ اخیر کشور خودمان که هنوز ادامه دارد. همین چندروز تابوت پیکر مطهر ایلما، شهید سهسالهی اهل امیدیه روی دستان مردم میچرخید و یا مجتبی نوزاد سهروزه که روشنای چشم فامیل بود.
برای من بیرحمترین واژه، جنگ اپستینیها است. چون خوراکشان در ترس و وحشت انداختن کودکان است. به بهانهی اهداف نظامی، مدارس و مهدکودک و بانک جنین را هدف قرار میدهند. چون از نابودی نسلها لذت میبرند. شاید از راه دور با ترس و شهادت بچههای بیدفاع ما کمی آدرنالین خونشان بالا میرود.
اما این شیاطین، آنچنان در دور تسلسل باطلشان گرفتار شدهاند که گویی نمیخواهند واقعیتها را ببیند. نمونهاش همین تجمعات شبانه با حضور کودکانِ پرچم به دست این مرز و بوم که رجزخوانیهایشان سر به فلک کشیده شده است. به قول معمار کبیر انقلاب امام خمینی (ره) که فرمودند: «بکشید ما را ملت ما بیدارتر خواهند شد»
- زهرا خدری


