دانش آموزان میناب
دیشب مثل همه شبهای قبل، با ذوق برنامه فردای مدرسهشان را آماده کرده بودند. کتابها را یکییکی در کیف گذاشته بودند؛ دفتر مشق، مدادهای کوتاهشده، پاککنهای کوچک و رویاهای کودکانهای که لابهلای صفحههای دفتر پنهان شده بود. مادرها بند کیفها را صاف کردند، پدرها دستی بر سرشان کشیدند و صبح، با همان بدرقههای گرم و لبخندهای ساده، راهی مدرسه شدند.
در حیاط مدرسه، کیفها روی نیمکتها و کنار دیوارها جا گرفتند. با صدای مدیر که گفت: «از جلو نظام»، همه در صف ایستادند. قدهایشان آنقدر کوتاه بود که برای دیدن مدیر، سرهای کوچکشان را هی این طرف و آن طرف میچرخاندند. بعضی زیر لب میخندیدند، بعضی بند کفششان را مرتب میکردند، بعضی هم هنوز خوابآلود بودند.
کلاسها شلوغ بود؛ شلوغی شیرینِ کودکی. یکی میگفت تکلیفش را ننوشته، یکی هنوز درس را بلد نبود، یکی با بیحوصلگی میپرسید: «کی زنگ ورزش میشود؟ کی میرویم خانه؟» اما با آمدن معلم، صداها آرام گرفت. همه از جا بلند شدند. کتابها روی میزها باز شد و کلاس دوباره بوی درس و مداد و دفتر گرفت.
و ناگهان صدایی آمد.
صدایی که بیشترشان هیچوقت نشنیده بودند.
یک لحظ، فقط یک لحظه.
بعد همه چیز فرو ریخت.
سقف مدرسه پایین آمد و دنیای کوچکشان زیر آوار خاموش شد. رویاهایی که هنوز تازه شروع شده بود، در همان چشم بر هم زدن ناتمام ماند.
حالا برای خانوادههایشان فقط کیفهایی مانده که هنوز بوی مدرسه میدهد. دفترهایی که آخرین جملههای ناتمام در آنها مانده است. مدادهایی که دیگر هیچوقت در دستهای کوچکشان گرفته نمیشود. و برای پدر و مادرها انتظاری که هرگز به پایان نمیرسد.
دردی که هیچ واژهای نمیتواند آن را توضیح دهد. میگویند:"آنجا کسی نبود و شعارشان آن است که با مردم و یا جزء مردم کاری نداریم.” اما آنجا دبستان دخترانه «شجره طیبه» میناب بود.
آنجا کودکانی بودند، کودکانی با کیفهای رنگی، خندههای کوتاه، و رویاهایی که خیلی زود از دنیا گرفته شد.
عاطفه نورصالحی