آخرین بار
11 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
آخرین بار برای درمان دخترم، راهی تهران شدم و هر دفعه، هنگام ورود به شهر مقدس قم، دلتنگیها و نذر و نیازهای دلسنگینم را به حضور حضرت معصومه سلاماللهعلیها میسپردم. هر بار صدای دلم، همگام با راز و نیازهای قلبم، به سوی او بلند میشد و از کرم و عنایت او یاری میخواستم.
بعد از شهادت رهبرم، دیگر نه از روی ناامیدی و یأس، بلکه از عمق عشق و ارادت بیپایانم، تنها نگاه مهرآمیزش را در دل دارم، هیچ چیز در دنیا، همانند رهبر شهیدم، جایگاه ندارد. حال و هوای کشور در هم ریخته است، ولی من نه به درمان دخترم میاندیشم، نه به آیندهای روشن، بلکه جانم را برای حفظ راه و آرمان او فداکردهام.
✍ خدیجه فتاحی
