آیینه صبر
آشپزخانهای که آیینه صبر شد
پس از اندکی استراحت، غبار سفر را با زلال نیت شستیم و فصل تازهای از این کتاب نانوشته را آغاز کردیم. آنجا، در آن فضای غریب، دستها زودتر از زبانها با هم آشنا شدند. دوستانمان که چند روزی پیش از ما، بیرق خدمت را برافراشته بودند، در حال
تدارک «لقمههای مهربانی» بودند؛ لقمههایی که انگار نه با گندم، که با دانههای مهر پر شده بود تا مرهمی باشد بر دلهای خسته از غوغای جنگ.
آشپزخانهی محل اسکان، چون متروکهای بود که سالیان دراز، رنگ نظافت و بوی زندگی به خود ندیده بود؛ گویی غبار زمان بر چهرهاش لایهای از فراموشی نشانده بود. ما، لشکر بانوان اراده، به این قلعهی غبارگرفته هجوم بردیم.
در میان ما، عزیزی بود که نامش عطر غریب توس را داشت و یاد «ضامن آهو» را در جانمان زنده میکرد. او که نامش پناهگاه دلهای شکسته بود، فرماندهی این سنگر گرم شد. در کنارش، یکی از کوچکترین اعضای گروه ایستاده بود؛ جوانی که جثهاش کوچک بود، اما صبوریاش چون دریایی بیکران، همهی ما را در بر میگرفت. او میاندار این میدان بود و با حضورش، مشق بردباری میداد.
دو روز تمام، نبرد ما با سیاهی و غبار ادامه داشت. خستگی، چون پیچکی سنگین، بر بندبند وجودمان میپیچید و جانمان را در هم میشکست، اما در این میان، یک کیمیا تمام دردهایمان را به شربتی شیرین بدل میکرد و آن هم شیطنتهای دخترانهمان بود که با هر شیطنت، جانی تازه در کالبد خستهی ما میدمید. اگر این شیطنتها نبود شاید سنگینی آن کار طاقتفرسا، کمر همتمان را خم میکرد. اما آن آشپزخانهی غبارآلود، سرانجام زیر ضربآهنگ دستهای ما تسلیم شد و پس از دو روز، آیینهوار به استقبال پخت اولین غذاها رفتند.
ما یاد گرفتیم که برای ساختن دنیایی روشن، ابتدا باید از زدودن سیاهی نزدیکترین کنجها آغاز کرد؛ حتی اگر دو روز تمام، پنجه در پنجهی خستگی بیندازیم.
✍️ زهرا مرادقلی
