ماکان
17 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
مادر چشمهاشرو باز کرد، یک صبح دیگه شروع شده بود، غم سنگینی قلبشرو فشار میداد. ماکان، عزیزِ مامان کجایی. بازم نبودنت تکرار میشه، کجارو دنبالت بگردم. از زمانی که لنگه کفشت پیدا شده حالم ناخوشتر از قبل شده. هر بار که چشمامرو میبندم و باز میکنم چیزی توی ذهنم مرور میشه. چطور با خاطراتت سر کنم. یاد روز آخری که به مدرسه رفتی، و بوسههای شیرین از راه دورت که هنوز ردش روی صورتم مونده جونمو تکهتکه میکنه. چطور باور کنم که نیستی. لباسای کوچولوی کلاس ژیمناستیکت را کجا پنهان کنم که نفسم از دیدنش به شماره نیفته. ماکان، عزیز دل مادر، غم نبودنت خیلی برام جانکاهِ.
مهتاب قاسمی سورچهبالائی
