امانتدار
امانتدار
روی ویلچر نشسته بود و از زیر لبهی کلاه جمعیت را نگاه میکرد. خجالت نمیکشید فقط نمیخواست حضورش، حس منت را به بقیه منتقل کند. او حتی در احساس هم فداکاری میکرد. مردم از کنارش که رد میشدند با کلی سوال و نگاه متعجب، او را برانداز میکردند. جوانی به سن او چرا باید روی ویلچر بنشیند.
پرچمش را لحظهای به شانهاش تکیه داد و کلاهش را جابهجا کرد. دلش نمیخواست از خواهرش کمک بگیرد. در خانه حتی برای آوردن یک لیوان آب هم کسی را صدا نمیزد. از روزی که برگشته بود مردتر شده بود. تنها حسرتش، جاماندن از رفقای عزیزش بود.
امانت خدا را پس داده بود، پاهایش از خودش برای رسیدن به معشوق، بیقرارتر بودهاند. رو به جمعیت مثل کوه با دو دستش پرچم را گرفته بود. با تمام وجود میخواست بگوید حتی بدون پا، پای این نظام تمام قد ایستاده است.
سجاد مظفریان از با صلابتان و جانبازان نخستین روز جنگ تحمیلی رمضان
آرزو مانعی
