شبهای میدان
بسم الله.
اینروزها هر کس رسالتِ خودش را چه در میانهی جنگ و چه در روزهای سکوتِ صحنهی نبرد، پیدا کرده است. من هم رسالت و شادیِ دورنیاَم را در کنارِ کم سنترین جنگجوهای خط مقدم پیدا کردهاَم.
میخواهم از میدان روایت کنم، دقیقا از همانجایی که ما بودیم و چند قلم و رنگ؛ و چهرههایی که لبخند به لب داشتند. میخواهم از پسرِ نوجوان و خوش ذوقی بگویم که با چشمانی پُر از لبخند آمد و خواست برایش پرچم و موشک بکشم. کارم که تمام شد، نگاهی به دستش انداخت و گفت: خاله حالا اینجا هم برایم بنویس “فتاح"؛ نوشتم. خوشش آمد، به او گفتم که اگر سفارش دیگری هم دارد بگوید تا انجام دهم، گفت: چه خالهی مهربانی، اینجا هم برایم بنویس “ایران"؛ نوشتم. گفتم: پاک کردن نقاشیهای روی دستت برایت سخت میشود، چیزِ دیگری ننویس. گفت: آنقدر کشورم را دوست دارم که میخواهم تمامِ دستانم را پرچمِ ایران بکشم. برای حرفِ حسابش جوابی نداشتم، فقط لبخند زدم و ایستاد تا عکس بگیرم.
تمامِ شب، کلمه به کلمهی حرفهایش را مرور میکردم. حالا بعثتِ مردممان بیشتر از پیش به چشمم میآمد؛ با تمام وجود درک کردم که مردمِ ما، کوچک و بزرگشان مبعوث شدهاَند و من اینبار، حبِّ به وطن و صلابت را در چشمهای یکی از نوجوانانمان میدیدم.
همین ماجرا ها و گفتوگو ها است که باعث میشود منتظرِ شبهای میدان بمانم؛ تا باز هم قلبم بخواهد دختران و پسرانِ ایران را ببینم و به بهانهی رنگآمیزی با آنها همصحبت شوم.
✍ 🏼نفیسه مردی.