با من دوست میشی؟
با من دوست میشی؟(1)
میخواهم از او بنویسم. نمیشود. واژهها کنار هم قرار نمیگیرند. دو رکعت نماز بهش هدیه میکنم. از خودش میخواهم کمکم کند. یادم میافتد به چند هفته قبل. رفتم سر خاکش نشستم. دستم را زدم روی سنگ. خندیدم و گفتم:” با من دوست میشی؟” واقعا میخواستم باهام دوست شود. برای ما که سالها آسمان شهادت را با ستارههای مرد میشناسیم، داشتن شهیدهای مثل او غنیمت است. حق دارم برای دوستی باهاش ذوق کنم. دلم میخواهد مثل دختربچهها دستان همدیگر را بگیریم و لیلی کنیم. اسباببازیهایمان را بریزیم توی زنبیل و عصرهای بهاری خانهی همدیگر رویم.
مدتی بعد تلفنم زنگ میخورد. دعوتی است برای دیدار با خانواده شهید نصر. قرار است منزل مادر شهیده عاطفه خلیلیان، همسر شهید مهدی نصر برویم. میگویم با سر میآیم. انگار جنگ رمضان، منی که از مواجهه با خانواده شهدا واهمه داشتم را شجاع کرده است.
وارد خانه که میشویم گلهای توی باغچه لبخند میزنند. سرحال و شاداباند. باد تکانشان میدهد و غنچههای بازیگوش به رقص در میآیند. کاش مثل فیلمها عاطفه خانم با لباس سفید میان گلها باشد. نگاهم کند و خوشآمد بگوید. به شوخی بگوید اسباببازیهاتو آوردی؟ دیدی باهات دوست شدم! دعوتت کردم خونهمون.
و من غش کنم از خنده. بدوم سمتش و چادر گلدار صورتیام دنبالم پرواز کند.
ادامه دارد…
✍ م.حمیدیان