با من دوست میشی؟(2)
با من دوست میشی؟(2)
اما همه چیز به قشنگی رویا پیش نمیرود. زینب دختر سه سالهی عاطفه خانوم و سرهنگ نصر توی بغل خالهاش وارد سالن میشود. همهی رویاهایم میشکند. تکه تکه میشوند توی وجودم. تیزیاش قلبم را میسوزاند. با گذشت دو ماه از آن واقعه صورتش هنوز زخمی است. تازه از بیمارستان مرخص شده. پدر، مادر، برادر، خواهر و مادر بزرگش چند ساعت بعد از تحویل سال هزار و چهار صد و پنج شهید شدهاند.
مادر شهیده تعریف میکند آن شب، افطار مهمان خانهی دخترش بوده. بعد از شام، عاطفهخانوم سریع لباس بچهها را پوشانده و راهی تجمعات شبانه شدهاند. تعجب میکنم! من اگر جای او بودم آن شب را بیخیال خیابان میشدم. میگفتم مهمان دارم و احترامش واجب است. نمیشود مهمان را بردارم ببرم تجمع که! اصلا شوهرم سهمش از دفاع کشور را داده، حتی زیادتر! تازه چند روزی مرخصی آمده و باید یک دل سیر کنارش بنشینم. اصلا من هیچی! بچهها چه؟ فاطمهزهرا هفت ساله تشنه آغوش باباست، این یک شب را بگذارم بیشتر توی بغل هم بمانند. بلکه ظرف نیاز دخترانهاش به بابا پر شود و دفعهی بعد کمتر سراغ پدرش را بگیرد. تازه حروف الفبا را یاد گرفته. اجازه بدهم یک صفحه پر بابا بنویسد و بعد جایزهاش ده تا بوس آبدار پدر دختری باشد.
محمد حسن شش ساله که بابا از دهانش نمیافتد. حیف نیست شب عیدی برای بابا از آرزوهای پدر پسریاش نگوید. از اینکه وقتی بزرگ شود حتما میخواهد مثل بابا پلیس شود و اسرائیل را بکشد.
ادامه دارد…
✍ م.حمیدیان
