با من دوست میشی؟(4)
با من دوست میشی؟(4)
خالهی شهید نصر وارد میشود. به ستون وسط سالن تکیه میزند. شبیه پری خانم، مادر آقا مهدی است. دوست دارم تا شب بنشینم و سوال بپرسم. خدا خدا میکنم خودش شروع کند و توی همین فرصت کوتاه، پنجره کوچکی از زندگی شهید نصر و مادر بزرگوارشان برایم بگشاید. خدا حاجت قلبم را میدهد. تا قبل از این فکر میکردم خدا فقط حاجت شکم را زود میدهد.
تعریف میکند پری خانم و پسرهایش توی یک آپارتمان زندگی میکردند. طبقه پایین را حسینیه کرده بودند. برای اهلبیت کم نمیگذاشتند. تمام مراسمهای جشن و عزا را بپا میکردند. مدیریت آپارتمان، مراسمهای جشن و عزا، تهیه پذیرایی، دعوت از مداح و سخنران و…با پری خانم و پسرش آقامهدی بوده است. دستش را میآورد بالا و اندازه بستههای گردویی که پری خانم برای اربعین آماده کرده بود را نشان میدهد.
میگوید هیچوقت نمیدانستم دقیقا شغل مهدی چیست. فقط میدانستم توی سپاه است. از خواهرم هم نمیپرسیدم. یکی از خانمها تکانی میخورد و میگوید اما دشمن خوب میدانست شغل و تخصصش چیست!
خاله سری به نشانه تایید و تاسف تکان میدهد.
ادامه دارد…
✍ م.حمیدیان
