با من دوست میشی؟ (3)
با من دوست میشی؟ (3)
اما وظیفه این حرفها را نمیشناسد. اصلا شهدا آمدهاند که ما را این خودخواهیها نجات بدهند. این نوع سبک زندگی است که شهادت را قسمت آدم میکند. وقتی در زندگی مادی، راحتطلبی و خودخواهی را ذبح کنی، توی آسمان خریدار خواهی داشت.
مادر از سکههایی میگوید که عاطفهخانم برای جهیزیه عروس میفروخته. از دوندگی برای جور کردن وامهایی که گره از کار مردم باز کند.
مادر میان اشکها میزند زیر خنده. میگوید:"کاش ازم راضی باشه. بعضی وقتها بهش غر میزدم. میگفتم ظهر شد و نیومدی! پس ناهار شوهر و بچهها چی میشه؟”
با لبخند جواب میداد:” ببخشید مامان، باید مشکل مردمو حل میکردم.”
زینب تنها یادگار این خانواده، با دو تا از خانمهای همراهمان دوست شده. مشغول بازی با اسباببازیهای جدید است. دستهی جدیدی از مهمانها میآیند. با اسباببازی جدیدتر! ظاهرا هر روز وسیلههای نویی را تجربه میکند ولی چشمهایش نمیخندد. برق چشمانش نباشد، اسباببازیها رنگ میبازند. سیاه و سفید میشوند. شبیه عکسهای قدیمی، سرد و بیروح.
ادامه دارد…
✍ م.حمیدیان
