بابای مهربان ما
بسم الله
شب اولی که تصمیم گرفتیم برویم راهپیمایی خشم و عزای محله شرکت کنیم خیلی دیر از خانه درامدیم بیرون. برای همین وقتی رسیدیم امامزاده حسن علیه السلام جمعیت داشتند خداحافظی میکردند که بروند. پشت بلندگوی تجمع کنندگان یکی اعلام کرد فردا ساعت 8 شب همه هیاتها فلان چهارراه باشند.
تو تجمع کنندگان وول خوردیم و در حالی که آنها داشتند برمیگشتند خانه، ما رفتیم زیارت امامزاده حسن علیه السلام و برگشتیم.
شب دوم ساعت 8:15 سر خیابان بودیم. هیچ کس جز دو سه نفر توی خیابان نبود. از هر عابری که رد میشد پرسیدیم. گفتند باید برویم سر چهارراه. حرکت از ساعت 8:30 از آنجاست. رفتیم سر چهارراه تا جمعیت را دیدیم. منتظر بودند مسجد حضرت ابالفضل علیه السلام هم بهشان بپیوندد. فکر کنم مسجد ولیعصر هم هنوز نیامده بودند. کمی صبر کردیم و سر و سامان گرفتیم و راه افتادیم.
اینجا بود که فهمیدیم ساعت حرکت کاملا مشخص نیست. هر وقت همه جمع بشوند راه میافتند.
شب سوم گفتیم تا راهپیمایان به سر خیابان ما برسند ما هم بهشان اضافه میشویم اما باز هم دیر کرده بودیم. برای همین این بار یک راست رفتیم امامزاده حسن علیه السلام.
این شبها که تو راهپیماییها شرکت میکنیم همسایهها را تو خیابان دیدهایم. آدمهای تازه که هیچ وقت ندیده بودیم را رویت کردیم. تازه فهمیدیم چه دخترهای قشنگی توی محله داریم. تصمیم گرفتیم زیر سر بگذاریم برای خواستگاریهای بعد از این!
چقدر شعارها توی این شبها مناسب بود. نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا!
اما من دلم میخواست باز هم یک جایی برای گریه کردن داشتم. دلم روضه هم میخواهد. کاش بعد از راهپیمایی جمعیت جمع میشد توی امامزاده حسن علیهالسلام و یک روضه مینشستیم و گوش میکردیم و بعد برمیگشتیم خانههایمان. این شبها حرکت کردن یادمان برده ما عزادار مولای مظلوم و امام عزیزمان هستیم.
دیروز داشتم فکر میکردم خدا به دلهای ما این روزها صبر عطا کرده. انگار امام زمان علیه السلام دست امامت خودش را روی قلبهای ما گذاشته تا بزرگ شود و این حادثه دهشتناک و دردناک را که تو زندگی ما اتفاق افتاده توی خودش هضم کند. انگار قلبهای ما محکمتر شده. دستهای گره کردهی از خشم ما نشان میدهد تو قلبهای ما چی قرار گرفته. انگار قلبهای ما تبدیل به فولاد شده.
نمیدانم چطور دارم این روزها را پشت سر میگذارم؟! فکر این که امام ما یک روز بالای سر ما نباشد دیوانهام میکرد. از فکر کردن به این احتمال وحشت داشتم. اما حالا دارم آن را زندگی میکنم.
همیشه هر اتفاقی میافتاد همه ما میگفتیم ما رهبر داریم. پشتمان به بودنش گرم بود و پایمان در راهش قرص و محکم. اصلا فکرش را نمیکردیم یک روزی بیاید و آقای ما نباشد.
قرار بود ما فدایی او بشویم. قرار بود بهمان حکم جهاد بدهد تا ارتش دنیا نتواند که ما را جواب بدهد. قرار بود خونی که در رگهای ماست هدیه به ایشان باشد. قرار نبود خون امام ما زمین بریزد و او فدایی ما بشود.
قرارمان با شما این نبود بابای مهربان ما!
-خاتون بیات