باران موشک
باران موشک
دیشب مثل همیشه در میدان حاضر شدند.دخترک با دوستش قرار شبانه گذاشته اند..هر شب همدیگر رادر میدان میبینند و کنارهم پرچمهایشان را تکان میدهند.
در حین شعار دادن بودند..الله اکبر الله اکبر..ناگهان صداهایی از آسمان به گوشمان رسید..صدا بلند بود و پشت سرهم ….دخترک ترسید و دست بر روی گوشهایش گرفت و به آسمان نگاه کرد.در آسمان نورهایی به چشم میخورد.آری بالای سرشان پهبادهای جنگی مورد هدف قرار میگرفتند…دخترک از دیدن این صحنه دستو پایم را گم کرده بود، نگاهی به اطراف کرد در مقابلش خانمی بود.به او لبخندی زدو با پلک زدنهای محکمش میخواست به او بگوید چیزی نیست دخترجان و دستانش را محکم مشت کرد، روبه آسمان گرفت و با صدایی بلند و رسا میگفت مرگ بر آمریکا..الله اکبر…در چشمانش ترس نبود..انگاری این اتفاق برایش یک شوخی کوچک بود..
با اینکارش به دخترک شجاعت میداد…راستش را بخواهی دخترک به کل فراموش کرد چه اتفاقی افتاده..قوتی گرفت..به اطراف نگاه کرد همه سر جایشان ایستاده بودند…همین ایستادگی بود که به او هم قدرتی میداد که بر این ترس غلبه کند..
و امشب قرار است دوباره در آن میدان حاضر شود.امروز،روز جمهوری اسلامی ایران بود…میخواهد به میدان برود وپرچمش را محکمتر در دست بگیرد و آنرا به احتزاز درآورد…در واقع از نظرش این کوچکترین کاریست که میتواند برای کشورش انجام دهد…دیگر ترس این را ندارد که چه میشود، هر چه شود او پای ایران می ایستد، حتی اگراز آسمان باران موشک ببارد.
حتی اگر جنگنده در آسمان به پرواز درآید.. او این پرچم را از دستش رها نمیکند..او دیگر درس شجاعت را گرفته و باور دارد که نور بر تاریکی پیروز خواهد شد….
✍ فاطمه الهی