تصویر
تصویر
چشمانم را بستم و تصویر صحنهای که تعریف میکرد درون سرم مجسم شد؛ گریه و لرزش دختر 8 ساله در آغوش مادر و شعلههای که تا آسمان میرفت و صدای جیغ و فریاد.
با خودم گفتم:«چقدر خوب که مادرش بوده. بغلش کرده تا آرام شد. آغوش مادر بهترین وسیله آرامش بچههاست.»
یک لحظه دلم گرفت. خیلی تلاش کردم صحنه دیگر را خوب مجسم کنم. صحنه ترس، گریه، فریاد و دویدن دخترانی که مادری نبود تا آرامشان کند. درون گوشش زمزمه کند:«نترس عزیزم. من اینجام. چیزی نیست.»
با خود اندیشیدم، وقتی صدای وحشتناک انفجار را شنیدند چه حسی داشتند؟
زمانی که آجرها روی تنشان میریخت به چه فکر میکردند؟
آیا مرگ دوستانشان را دیدند؟ بدنهای خونی و تکهتکه شدهی آنها را ؟
تصورش خیلی خیلی سخت است؛ اما تصور وجود چنین قاتلانی مشکل تر.
دختران مدرسه میناب که به دست پستترین انسانهای روی زمین کشته شدند و حقیر تر از آنها کسانی که به این ظلم راضی و خشنود بودند.
-خانی
