خبر آتش بس
وقتی خبر آتش بس روشنیدم خواب از چشمانم پرید،بی قرار به این طرف وآن طرف می رفتم،ساعت ها شوکه زده وگیج ومنگ بودم،خون خون رامی خورد،تا چند ساعت مات و مبهوت. صدایی درمغزم فریادمیزد؛چرا؟چرا؟ وسوالات بود که میگذشتند. هرکدام مانند بچه ای ناآرام به این طرف وآن طرف میرفتند.گویی جایی برای نشستن نداشتند.
خبرهاراکه میشنیدم مغزبی تاب ترمی شد.کنترلش دیگرازدستم خارج شده بود. اما قلب!آرام به کار خود ادامه میداد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
قلب هم اما مانند مغرزبان بازکرده بود.نه مثل اوبی تاب وآشفته.آرام ومتین. صدای می آمدکه گویی رنگ داشت،آن هم سبز،که زیرلب میگفت توکل،توکل، توکل
بایدصبوربودوچشممان به دهان رهبر،ازته دل شکرخدا بود که می درخشید ودعا برای ظهوربودکه آرام ازکناره های قلبم قدم می زد.
چه جدالی بود،بین مغزوقلب. ساعت ها به همین منوال گذشت. شب وعده ی رفتن به میعادگاه، قلب ومغز دیگریکی شده بودند.
گویی هردوتسلیم امرخدا. آرام ومطمئن. فقط اشک بود که میبارید وصدایی که می گفت اللهم عجل لولیک الفرج.
-مرضیه قرباقستانی
