سوگ پنهان
سوگ پنهان
چهل روز گذشت. سنگینی اندوه هنوز مثل بغضی نشکسته روی دلمان نشستهاست. انگار قرار نیست مجالِ یک دلِ سیر سوگواری داشتهباشیم. هر بار که میخواهم گریه و شیون راه بیندازم، خودم را آرام میکنم و میگویم: “وقتش میرسد. صبور باش. اشک همیشه راه خودش را پیدا میکند.” با خود مرور میکنم که پس از واقعهی عاشورا، حضرت زینب سلام الله علیها نیز فرصت نشستن و نوحهخوانی نداشت. او سوگ را در دل نگه داشت و قامتش را برای کاری بزرگتر راست کرد. گاهی اشک باید در سکوت بماند تا کلام، رساتر از هر مرثیهای حقیقت را به گوشها برساند. صبر پیشه کرد، صبری آهنین برای رساندن حقیقت در روزگاری پر از ظلم. شاید این روزها ما نیز گامی از همان جنس برمیداریم. غمی که در سینه حبس شده؛ اما نه ناتوانمان میکند و نه زمین گیر. به جای آنکه بنشینیم و اشک بریزیم، به میان مردم میرویم و در خیابانها میایستیم. حضورمان حرفهایی در دل دارد. سخنش نه از لرزش سوگ بلکه از استواری دل برمیخیزد. شاید فریاد امروزمان، پژواکی از همان ایستادگی بانوی صبر باشد. تلاشی برای اینکه حقیقت میان گرد و غبار ظلم و ستم خاموش نشود، برای اینکه روایت پایداری در دلها زنده بماند. سوگ هست؛ فقط شکلش عوض شده. اشکی که نمیریزیم، به قدمی تبدیل میشود که میایستد و بغضی که فرومیخوریم به ارادهای بدل میگردد که از پا نمیافتد.
✍میم^_^نون
