دعا
19 فروردین 1405 توسط پاییزنوشت
دعا
یادم نیست چه خوابی میدیدم، اما یادم هست چطور از خواب بیدار شدم.
گوشهایم سوت میکشید. کمی طول کشید تا صدای عبور جنگنده را تشخیص دادم. طولی نکشید و بعد شلیک پدافند.
نفس راحتی کشیدم، ولی با لرزش در و شیشههای اتاق فهمیدم که چندین موشک به شهر اصابت کرده.
سکوتی درون سرم می چرخید. هنوز توی رختخواب بودم اما قلبم درون سینهام قرار نداشت. چندین نفس عمیق کشیدم. با خودم گفتم:«خدایا، یعنی کجارو زدن؟خونه کدوم بنده خدا؟
حتما خواب بود.»
به سقف خیره شدم:«خدایا به حق این ماه عزیز. نور چشم و قلب سربازان و مدافعان کشورم باش.
تیرهاشونو به هدف برسان.
نور و روشنایی رو از چشم و قلب دشمنانمون بگیر تا نتونن به کشور و هموطنهامون آسیبی بزنن.»
-خانی
