روایت، اتحاد
روایت، اتحاد
زن همانطور که وسواسگونه لیوان چای را بین دو انگشت شصت و اشارهاش نگه داشته بود، از پسرکی که سینی چای دستش بود پرسید:
- سرپرستِ موکبتون کیه؟!
هنوز حرفش تمام نشده بود که جوان زبر و زرنگی که کمی آنطرفتر پرچم میچرخاند رو به زن گفت:
- حاجیه!
زن با تعجب پرسید:
- حاجی؟! کدوم حاجی؟
مردی که کتری استیلِ بزرگی دستش بود و پشتِ میزِ پذیرایی ایستاده بود، با صدای رسا و پرصلابتی گفت:
- همون که سیدشو کُشتن!
زن با چهرهای درهم کشیده به سمت مرد چرخید. فورا لبخند قبلیاش را بازسازی کرد و گفت:
- خداحفظشون کنه، اینجان الان؟ میخواستم تشکر کنم.
مرد با سر به جایی که خودش ایستاده بود و چند نقطهی دیگر از موکب و حریمِ خیابان اشاره کرد و با جدیت گفت:
- بله! اینجا، اونجا، اونجا، اون یکی جا… حاجی همه جا هست!
در همان لحظه جوانی که پرچم میچرخاند فریاد زد:
- میجنگیم، میمیریم، اطلاعات نمیدیم!!
با فریادِ ناگهانی جوان، زن از جا پرید و میان غریوِ الله اکبرهای جمعیت، پا به فرار گذاشت.
فاطمه جباری