روایت، ایرانم
روایت، ایرانم
فکر میکنم به دویست سال دیگر. هیچ اثری از آدمهایی که الان روی کرهی زمین زندگی میکنند نیست؛ حتی نوزادترین نوزاد هم هفت کفن پوسانده و نسلی نو زندگی میکند.
مردی برای کودکش قصههای اساطیری میگوید که:
- سالها پیش در سرزمین ما ایران، مردمی زندگی میکردند که بعد از حملهی دیو و ددان به خاک وطن، به طرز شگفتی شروع کردند به جنگیدن.
آنها بدون ترس از بمب و موشک و انفجار، چهل شب میآمدند کف خیابان و اعمال عجیبی انجام میدادند و عجیبتر اینکه همان باعث ترس و خشم دشمنشان میشد!
مثلا همگی پرچمی سه رنگ دست میگرفتند و آن را در هوا میرقصاندند.
آنها با کودکان کالسکهسوار و پستانکبهدهان میآمدند!
به هم چای تعارف میکردند و سیب سرخ و لقمهای نان.
حتی ویلچرنشینها هم میآمدند؛ با پتویی روی شانه که از سرما نلرزند و زیر باران خیس نشوند.
جوانها دست را به نشان پیروزی و قدرت مشت میکردند و شعر میخواندند و شاخوشانه میکشیدند.
پسر بچهها علمهایی میگرداندند؛ چند برابر قد و قوارهشان.
و زنان و دختران جوان رجزخوانی میکردند.
فقط اندکی بودند که در خانههایشان چپیده بودند و منتظر بودند دشمنِخاک و حریصِنفتشان بیاید و برایشان بهشت بسازد! زیر خروارها موفقیت
فاطمه جباری