سونامی
29 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
سونامی
وقت کم بود. خیلی کم. اصلا فرصت نکردم یا شاید توانش را نداشتم. نه مطمئناً این نیرو در من نبود. چطور میتوانستم؟ شاید ماهها و حتماً سالها طول میکشد. پشت چشمانم اقیانوسی دچار سونامی شده بود. خود را با تمام قوا به صخرههای پلکهایم میکوبد. اما از دریچه کوچک چشمهایم چقدر طول میکشد تا اقیانوسی تخلیه شود.
استاد کشور دوست، رفتن تو زلزلهای در اعماق اقیانوس وجودم بود که باعث این سونامی شد. یک روز تمام گریه کردم، ولی بعد فهمیدم حالا وقت ایستادن است نه عزاداری.دلم آرام نمیگیرد. شصت روز حالم این است. هر بار که تصویرت را میبینم، غوغایی در قلبم به پا میشود.
کی میشود دلی سیر برایت اشک بریزیم، به اندازه اقیانوسی که پشت چشمم منتظر است.
زهرا خانی
