غم پدر
غم پدر
شب، حالم اصلاً خوب نبود. استرس عجیبی داشتم. قلبم تند تند میتپید. دنیای درونش پر از آشوب بود. انگار داشت از جایش کنده میشد. این فقط قلبم نبود که در درونش غوغا بود. حالا دیگر نَفَسم هم بالا نمیآمد. بغض عجیبی در گلویم گیر کرده بود و راه نفسم را بسته بود. دلیلش را نمیدانستم و حتی نمیدانستم چه گونه باید آراماش کنم؟
خودم را به کاری مشغول کردم تا شاید آرام شوم. گوشیام را در آوردم تا با دیدن چند فیلم کوتاهِ طنز کمی حالی به حالی شوم اما نه! حوصلهام نگرفت.
گیمنت گوشی را باز کردم و رفتم سراغ بازیهای مورد علاقهام، انگشتانم روی دکمه های موبایل نمیچرخیدند. انگار دنیای درونم راه خودش را میرفت.
کانالهای خبری را کنجکاوانه دنبال کردم. یهویی در یکی از کانالها چشمم به این خبر افتاد: اسراییل و امریکا به ایران حمله کردند و چند موشک به مرکز تهران اصابت کرد.
حس بدم، بدتر شد. نمیدانستم چه باید بکنم؟ از شدت ناراحتی، غم و غصه، به فکر فرو رفتم و به گوشهای خیره ماندم و تا ده دقیقه حتی پلک هم نزدم.
شده بودم عین آدمهای برق گرفته. به خودم که آمدم دوباره چند بار سر و ته شبکهها و کانالهای خبری را کاویدم، چیز خاصی ندیدم.
پیش خودم گفتم خدا را شکر که «اقا» چیزیش نشده.
عرق کرده بودم. تمام تن ام خیس شده بود. از جایم بلند شدم. به حیاط خانه رفتم چند بار نفس عمیق کشیدم و به دست و صورتم آبی زدم و به اتاق برگشتم.
چادر نماز گل گلی ام را که مادربزرگ مرحومم از مشهد برایم سوغاتی آورده بود، همان مادربزرگی که هنوز چهلم مرگش نشده بود، سر کردم. سجادهی قرمز رنگام را پهن کرده به شکرانه ی سلامتی آقا دو رکعت نماز خواندم . روی تخت وِلو شدم. دلشوره رهایم نمیکرد. به فکر فرو رفتم. چند دقیقهای گذشت چندین بار این پهلو و آن پهلو شدم تا بلکه خوابم ببرد ولی نشدحالا دیگر صدای ضربان قلبم را هم میشنیدم. انگار از جایش داشت کنده میشد.
بیداریام تا دم دمهای صبح طول کشیده بود. چشمم به ساعت دیواری شمّاتهدار افتاد که تند تند به سوی اذان صبح حرکت میکردند. هنوز سحری نخورده بودم. راستش اصلا میل به غذا نداشتم. برای لحظاتی نه این که خوابم ببرد بلکه پلک بالایی چشمم عین کاپوت ماشین روی پلک پایین چشمم آوار شد و به اصطلاح خوابم بُرد.
لحظاتی نگذشت که با صدای زنگ تلفن یکهو از جایم بلند شدم. پدرم بود. پرسید: خبر داری بیت رهبری را زدند؟
گفتم: چی گفتی باباجان؟ دوباره بگو!
ـ خبر داری …
ـ باباجان! اما رهبرکه زنده است! مکه نه؟!
پدر هم انگار بی حوصله بود بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد
هل کرده بودم. خدایا! این چه خبری بود که پدر به من داد؟ بی صبرانه خودم را پرت کرد سمت میز عسلی وسط خانه، کنترل تلویزیون را برداشتم. چند بار دکمهی خاموش روشن را زدم؛ اما روشن نشد. اعصابم خورد شد. دوباره کنترل را به دستم گرفتم با فشار دادنِ دکمه روشن شد. معلوم بود دفعه ی اول کنترل را سر و ته گرفته بودم.
تلویزیون آهنگ غمناکی پخش می کرد و لابهلای آهنگها، نوحهی سوزناک هم به گوش میرسید.
برای لحظهای چشم از تلویزیون بر نمیداشتم. زمان به کندی میگذشت، نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم هنوز اذان نشده بود و پنج و پانزده دقیقهی صبح را نشان میداد.
ناگهان مجری مشهور در قاب تلویزیون ظاهر شد و بعد از گفتن بسم الله الرحمن الرحیم با صدای لرزان و بغضی در گلو گفت: انا لله و انا الیه راجعون …
سر جایم خشکیده بودم. اصلا باورم نمیشد.
به همین راحتی رهبر، مولا و پدر امت رفته بود و ما یتیم شده بودیم؟!
برای لحظاتی دنیا روی سرم آوار و مثل مرغ سرکنده نمیدانستم چه کار کنم؟ کف اتاق این طرف و آن طرف میرفتم.
یکهو زدم زیر گریه و جیغ بلندی از اعماق وجودم کشیدم.
نمیدانستم یعنی بلد نبودم خودم را چهجوری آرام کنم؟
نماز صبح را خواندم و سوار ماشینام شدم تا به حرم یکی از امامزادگانِ شهرم بروم.
اشک کاسه ی چشمانم را پر کرده بود و هر بار با پلک زدن مثل باران بر سرزمین گونه و صورتم فرود میآمد.
شهر خلوت بود و حس غریبی داشت انگار شهر هم
میدانست چه ابرمردی از بین ما رفته است.
لحظاتی بعد، من بودم و تنهایی، و ضریح خلوت امامزاده!
در همین نزدیکیها این بار دومم بود که اشک و تنهاییام را با امامزاده قسمت میکردم؛ غم مادربزرگ و حالا غم پدر!
✍ زینب امامی