مبارزهی خیابانی
بسم الله
از مراسم دفن پدر بزرگ آمده بودیم برای صرف افطار. همهی سیصد چهارصد نفری که سر خاک بودند آمده بودند. جمعیت سالن را پر کرده بود. خدا خیر بدهد همهی خانواده و اقوام دور و نزدیک را. فکرش را نمیکردم که برای تسلی ما بیایند.
این روزها جمعیتی اینطوری یک جا جمع بشوند خیلی خطرناک است. یکی از بزرگان شهر گفت که بهتر است میهمانان را زودتر مرخص کنید که بروند. خیلی خطرناک است. ممکن است هر لحظه حمله جدیدی آغاز بشود.
تو بین خداحافظیهای خانواده از هم برای آخرین دورهمی ختم امسال؛ زنداداش از دور صدایم میزند و با نگرانی میگوید:” تو رو خدا این روزها از خانه بیرون نرو!” لبخند میزنم به حرفهایش. میگویم:” من که بیرون نمیرم کلا. همهش خونه هستم خیالت راحت. فقط بعضی شبها میرم راهپیمایی!” لبخندم را که با این حرفها میبیند بیشتر حرص میخورد و میگوید:” همینم نرو خطرناکه!”
درک میکنم نگرانیاش از چیست. هیچ کس دلش نمیخواهد خانوادهاش را از دست بدهد. رنج دوری بینهایت سخت است. آن هم بعد از اینکه طی یک سال گذشته پدربزرگ ششمین نفری بود که از خانواده از دنیا رفت. سال خیلی بدی بود. شهادت تعداد زیادی از مردم و فرماندهان و رهبر عزیزمان و بزرگان کشور از یک طرف و درگذشت و شهادت فرزندان خانواده از طرف دیگر… واقعا سال بدی بود امسال. همهی اینها را تند توی سرم مرور میکنم و با لبخند میگویم:” مگه چه اتفاقی میخواد بیافته؟ فوقش شهید میشوم. شکر خدا!” و دستهایم را به نشانه شکر بالا میآورم.
با صورتی که افروختهتر میشود میگوید:” آن وقت ما چکار کنیم؟” میگویم:” شکر خدا! اصلا گریه هم نکنید!” و خندهام میگیرد از این جواب صادقانه خودم. جلو میروم و دستهایش را میگیرم و میگویم: “خودت که میدونی! من یکی از آرزوهام اینه که وقتی از دنیا رفتم من را تو پرچم کشورم بپیچند و ببرند. نگران چی هستی؟ هیچ اتفاقی نمیافتد. فوقش به آرزوی خودم میرسم.”
از پشت سرم دختر عمو صدا میزند و میگوید: “شهادت لیاقت میخواد. بیخود دنبالش نگردید به شماها نمیدنِش!” و جمعیت اطرافمان همگی میخندند از این دیالوگی که بین ما دخترها رد و بدل میشود.
واقعیت تلخ این روزها همین است که همه نگران هم هستند و شاید از رفتن به راهپیمایی هم را منع میکنند اما این تنها راه حفظ کشور است. خیابانی که برای جولان ضد انقلاب خالی شود فوری جنگ ی هری را به راه خواهد انداخت و کشور از داخل چند پاره میشود. اگر واقعا شهادت ما در راه حفظ وطن و اسلام رقم بخورد و بدن بیجان ما در پرچم ایران پیچیده شود؛ رستگاری دنیا و آخرت است. چی از این بهتر میتواند برای ما رقم بخورد؟
اگر شهادت هم نصیب ما نشود یک عالمه خیر دنیایی بهمان میرسد که اولینش حفظ وطن است. از این راهپیماییها بعدها خواهیم دید که چقدر خیر و برکت نصیب ما شده و خواهد شد ان شاءالله.
بیاییدخیابان را تا پیروزی نهایی خالی نکنیم. تو اصول جنگ شهری باید منطقه را قبل از ورود به آن پاکسازی کنی. بیا تا پاکسازی کل کشور دست از این مبارزهی خیابانی برنداریم.
-خاتون بیات