میناب
09 اردیبهشت 1405 توسط پاییزنوشت
هوا سرد بود، دستانش از سرما بی حس شده بودن، چون کفش نامناسب داشت، پاهایش تاول زده بود، صدایی در سرش نجوا میکرد، که یکم حداقل استراحت کن، بشین سرجات .
در شک و تردید بود که با دیدن دختر بچه ای به خودش آمد، یاد دختران مدرسه ی میناب باعث شد قطره اشکی روی گونه اش سر بخورد.
بغضش را قورت داد و با صدای بلند گفت:( الله اکبر ،الله اکبر)
فاطمه امینی نسب
