نذر مخفی
نذر مخفی
وقتی برگه آزمایش را دید باورش نمیشد. پاهایش سست شد، عقب عقب رفت به دیوار تکیه داد. قلبش به شدت میتپید. منشی زیر بغلش را گرفت، نشاند روی صندلی،گفت: « عزیزم چی شده؟!»
_ خوبم، فقط نمیدونم چرا بدنم سست شده!
آخه بعد از سالها معالجه و دعا، حالا نتیجه آزمایشم مثبت شده!
هم خوشحال بود هم غمی مبهم ته دلش سوسو میزد.
نگران نذری بود که کرده بود.
به خودش دلداری داد: « خدا بزرگه حالا تا بچم بدنیا بیاد و پسر بشه و بزرگ بشه.»
هر روز منتظر بدنیا آمدن نوزادش بود. بعد از ده سال خدا بهش بچه داده بود.همه فامیل منتظر بودند.فامیل قاسم از همه بیشتر.فاطمه هیچ وقت فراموش نمیکرد. پچ پچ مادر و خواهر قاسم را. « طفلی قاسم بی نسله!» رنگ فاطمه زرد میشد با بغض از اتاق فرار میکرد تا نشنود. به هر دکتری تا امام رضا رفت. به شهرشان مهمان گمنام آمد.بهش میگفتند شهید گمنام.دوستش طاهرهخانم در گوشش گفت: « فاطمه این شهید تازه اومده دسش پره، نذرش کن تا بچه دارشی.»
فاطمه نوری توی دلش درخشید.نشست سر قبر شهید باهاش درد دل کرد: « تو غریبی، مادر خواهرت از جای تو خبر ندارن.من قول میدم که همیشه بیام سرقبرت برات فاتحه بخونم. توهم برام یه کاری بکن. من بچم نمیشه، خیلی رنج میکشم. من قول میدم که اگه بچم شد، تو هم به هیچ کس نگو که نذرم چی بود.»
همان روزها بود که فاطمه باردار شد.
حالا بعد از نه ماه دردی در دل و کمرش پیچید. به قاسم گفت: « بدو مادرم رو خبر کن.» قاسم از شادی نمیدانست چکار کند. با شلوار و زیر پوش پرید روی موتور. فاطمه گفت: « حواست کجاس، لباس بپوش.» قاسم خندید : « از شادی تو پوستم نمیگنجم آخه !» فاطمه دستش را روی شکمش گذاشت: « عزیزم از ترس نذری که کردم نتونستم برم سونو گرافی جنسیت تو رو بدونم که دختری با پسری!»
بچه لگدی به شکمش زد. فاطمه : «جونم عزیزکم هرچی باشی مثل تخم چشمم هسی!»
قاسم با زیور برگشت . زیور فاطمه را بغل کرد بوسید گفت: « آماده شو بریم، وسایلت کجاست؟!» فاطمه ساک بچه را از روزی که آزمایشش مثبت شده بود آماده کرده بود.
قاسم ساک را آورد . فاطمه ناله کرد. زیور دستش را گرفت، آرام آرام تا سر کوچه رفتند. تاکسی جلوی قاسم توقف کرد. تا بیمارستان فاطمه چند بار خواست جیغ بکشد که زیور جلوی دهانش را گرفت. وقتی زیور بچه را داد بغل فاطمه. او تازه بهوش آمده بود. اشک فاطمه بی اختیار روی گونههایش سرازیر بود. خانم پرستار گفت: « چرا گریه میکنی؟ فاطمه گفت: « اشک شادیه، بعد از ده سال خدا بهم داده، خدا رو شکر! » زیور گفت: فاطمه اسمش رو چی میذاری!؟» قاسم که اشک توی چشماش حلقه زده بود، گفت:
_ معلومه مامانش فاطمه است دخترش زینبه.
قاسم جعبه شیرینی را باز کرد، به خانم پرستار گفت:« بفرمایین دهنتون رو شیرین کنین.» پرستار تشکر کرد. « بعداً الان دستم بنده.»
فاطمه ته دلش شاد بود که هم حاجت گرفته است هم لازم نیست نگران نذرش باشد.دلش قرص بود.
زینب هر روز بزرگتر و شیرین زبان تر میشد. ده ساله شده بود. اولین سال روزهاش بود.
قرار بود روز عید فطر برایش جشن تکلیف بگیرند.
آن روز وقت سحری زینب کنار قاسم و فاطمه سحری خورد. قاسم صبح با موتور زینب را برد مدرسه. فاطمه توی دلش یک آشوبی به پا بود. انگار توی دلش رخت میشورند . چند بار ذکر خواند به پشت سرشان فوت کرد . نگران بود. از ترس به قاسم نگفت: « دسته گلی رو گذاشتم سر قبر شهید گمنام. »وقتی که از خواب پرید، دل توی دلش نبود.
ساعت نه بود که صدای انفجار شیشه خانه را در هم شکست.
فاطمه دو دستی زد توی سرش، گفت: _واااااای خدایا آخر نذرم ادا و بچم شهید شد
-نرجس خاتون محمدی
