تربت کربلا
من، مُهر تربت کربلا، اینجا گوشهای افتادهام و منتظر. شبها که میگذرد، دلتنگیام برای او بیشتر میشود. یادم میآید هر نیمهشب، وقتی پیشانیاش بر من مینهاد، رازهای دلش را میشنیدم. دلدادگیاش به خدا، آرزوهایش در سجده، دعاهایش برای امت اسلام، حتی برای کسانی که او را تهمت میزدند و دیکتاتور میخواندند. از ظهور سخن میگفت و اشکهایش بر من میچکید.
او که در آرزوی کربلا بود خودش در گودال اربا اربا شده به دیدار جدش شتافت.بارها گفته بود ما کار حسینی خواهیم کرد.ما صلح حسنی نداریم. ما عاشوراها در پی داریم .
مدتی است که خشک شدهام. دلم برای اشکهای او، برای دلتنگیاش برای شهدا، لک زده است. زمانی که اشکهایش مرا خیس میکرد، بوی تربت کربلا در فضا میپیچید. نفس عمیقی میکشید و من از اینکه باعث لذت معنویاش شده بودم، شاد میشدم. وقتی دستش را بر من میکشید تا تبرک شود، احساس طراوت میکردم. اکنون، نزدیک است دلم از غصه بشکافد، درست مانند فرق مبارکش… اما هنوز هم منتظرم. شاید شبی دوباره نیمهشب فرا رسد و او، سجده گاهش را بر من بگذارد.
نرجس خاتون محمدی
